دوباره محرم آمد ... اما حرف من همان حرف سال قبل است ...

تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست          

 

در جوابم این چنین گفت و گریست          

 

لیلی و مجنون فقط افسانه است        

 

عشق در دست حسین بن علی است         

    تو همچنان مظلومي

      تو تا ابد مظلومي

محرم كه مي آيد و هيئت ها و علم ها روانه خيابان مي شود، بيشتر احساس غريبي مي كنم.

پرده هايي كه روي در و ديوار شهر آويزان مي شود، رنگ ريا و رياست از سر و صورتش مي بارد.

سينه زدن ها و زنجير زدن هاي وسط هيئت مان هم كه براي نشان دادن قد و قامت و دست و بازومان است. 

  آه كه چقدر غريبي ... آقا

شرمنده ام از اين همه بي وفايي و بي معرفتي

و سر به زيريم از نداشتن ذره اي اخلاص و ارادت

اما چه كنيم با دلمان ...

با دلي كه تا نام تو را مي شنود، مانند بيد بر خود مي لرزد.

اغراق نيست اگر بگويم نفسي هم كه مي كشيم مديون تو هستيم.

تو كه نمك تمام عالمي: يك گوشه نگاهت براي تمام عمر ما كافي است تا قلب و روحمان جلا پيدا كند.

و چقدر بدبخت و سيه روزاند: آنها كه از تو دوراند و خود را روشنفكر مي نامند. كاش بفهمند كه ذره اي رفاقت با تو يعني تمام دنيا. آنها نمي دانند كه ريختن يك قطره اشك براي تو چه صفايي دارد.

بايد براي تو اشك بريزيم تا خداي درونمان زنده بماند : از آدم نبي گرفته تا تمام سنگ هاي بيابان كه براي تو خون گريه مي كنند.

و با بيتي كه امروز از پدربزرگم شنيدم كه آشفتگي چهره سالخورده اش در اين چند روز، آتش درونم را فوران مي كند، رخصت ورود به عزايت را از تو مي گيرم، كاش كه دستمان را مثل هميشه بگيري و حضورت را در وجودمان احساس كنيم...

ديدم همه جا بر در و ديوار حريمت

جايي ننوشته است گنهكار نيايد

امسال نوشت:

با روضه حسین، نفس تازه مي کنیم

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

كاري از بچه هاي موسسه ...

موسسه رهپويان دانش برگزار مي كند:

نشستي با عنوان

 (( محرم در شهر ما،آسيب ها و چالش ها ))

با حضور رياست محترم سازمان تبليغات شهرستان

پنج شنبه ۲۵ آبان - ساعت ۱۵ الي ۱۶:۳۰

كانون شهيد بني طبا

منتظر ديدار شما هستيم (حضور براي عموم آزاد است).

ماه عسل (3)

اگر بعد از مدت زمان زيادي به سفر مشهد برويم، زيارت اول حال و هواي ديگري دارد. 

سعي مي كنيم با تمام وجود و خلوص و انجام تمام مستحبات و اعمال، راهي زيارت شويم.

اول از همه غسل زيارت مي كنيم. در مسير راه سرمان رو به پايين است و آهسته گام برمي داريم. كم كم در دلمان ارتباطي برقرار مي كنيم و دور مي ريزيم هر آنچه در وجودمان است، به جز ياد و ذكر خدا و اين آقاي دوست داشتني.

اولين نگاهمان كه به گنبد طلايي رنگ مي خورد، ناخودآگاه دلمان مي لرزد و ياد آنهايي مي كنيم كه ملتمس دعا بودند.

بغض گلوگير و حلقه اشك در چشم، نشانه خوبي براي وصل شدن است.

اذن دخول مي خوانيم و اجازه مي گيريم تا با وجودي سرتاپا معصيت و سياهي و با كوله باري از گناه، پاي در مكاني بگذاريم كه همه نور است و صفا و جايي براي قلم عفو كشيدن بر گناهان.

هنگام ورود به حرم و ديدن آن ضريح مطهر، لحظه هاي دل انگيزي است.

بغض در گلو مي شكند و اشك ها جاري مي شود و سلامي رو به حرم كه آرامشي عجيب به وجود انسان مي بخشد.

اينجاست كه فقط دوست داري اشك بريزي. لازم نيست چيزي به زبان بياوري، حرف هايت از شاهراه دلت منتقل مي شود.

زيارت نامه مي خوانيم به نيابت از تمام گذشتگان و تمام آنها كه آرزو داشتند در اين ساعت كنار ما بودند ...

با طمانينه و آرامش، تمام فكر و ذهنت را به كار مي گيري تا بتواني از اين لحظات، نهايت استفاده را ببري.

و پس از زيارت نامه، دعاي مخصوص بعد از زيارت كه شاهكاري فوق العاده است.

آن جا كه مي گويد " اى آقاى من، اگر براستى زمين از گناهان من آگاه بود حتماً مرا در خود فرو برده بود
يا اگر كوهها بدانها اطلاع داشت مرا درهم مى شكست يا اگر آسمانها مى دانستند مرا ربوده بودند يا اگر درياها مى دانست مرا درامواج خود غرق مى كرد
اى آقاى من ... و اى مولا و سرور من ... براستى بارها شد كه به مهمانيت آمدم، پس محرومم مكن از آنچه به درخواست كنندگانت وعده فرمودى "


و حالا وقت زيارت جامعه كبيره خواندن است. جملات ناب و بلند عرفاني در رساي بزرگترين و مقربترين مخلوقات خداوند كه حتي اگر كمي به معاني آن دقت كنيم، درمي يابيم كه چه گنجينه هاي عظيمي از  علم و معرفت در اختيار ماست و ما گاهي از آنها غافل مي شويم...
.

.

.

حدود يك ساعتي گذشته است. به رواق امام بر مي گرديم و بچه داري مي كنيم و حالا نوبت خانم هاست كه به زيارت بروند.

مهدي كوچولو همچنان تب دارد و مرضيه در راه برگشت باز هم بستني مي خواهد.

هنگام ورود به هتل، قرار مي گذاريم كه فردا صبح تا لنگ ظهر بخوابيم.

ماه عسل (2)

اين هم مهدي عزيز و مرضيه نازنين


ماه عسل (1)

از 12 مرداد 91 كه تاريخ ازدواج ما بود، فرصت اولين مسافرت دو نفره يا به اصطلاح همان ماه عسل پيش نيامده بود.

دليل آن هم مشغله كاري چند ماه گذشته و دانشگاه همسرم و بعضي اتفاقات ريز و درشت تلخ و شيريني بود كه براي ما بوجود مي آمد.

اما پس از گرفتن مرخصي طولاني جهت استراحت، اولين فكري كه به ذهنم رسيد، يك مسافرت چند روزه بود.

وقتي آدم دلش مي گيرد و خسته مي شود از حال و هواي گرفته شهر و ديدن مردمي كه اميد به زندگي شان در حد ليگ برتر ايران است و هر روز افسرده تر و پژمرده تر از ديروز هستند، وقتي كه آدم مي خواهد دور شود از هياهوهاي هر روزه زندگي تكراري و كمي هم خودش باشد و با خودش خلوت كند، ناخودآگاه دلش هواي مشهد مي كند و آن حرم نوراني و آرامبخش و آن آقاي مهربان و رئوف.

خلاصه پس از رايزني هاي فراوان با عيال محترمه جهت نرفتن چند روزه به دانشگاه، به دنبال يك همسفري خوب مي گشتيم و چه كسي بهتر از استاد هزار نكته و خانواده محترمش.

ميثم استاديان دو فرزند نازنين دارد:

فرزند اولش مرضيه 4 ساله است : دختري باهوش، مودب، شيرين زبان و بسيار دوست داشتني.

مرضيه كلا عاشق خوردني هاي جورواجور است. مواقعي كه بيرون از هتل بوديم، تقريبا نيم ساعتي يكبار با جمله به ياد ماندني ( هَ بَبَ اي ( بابايي ) يَ چيزي ام بري مَ بخر ) از پدرش تقاضاي خريد خوراكي جديد مي كرد.

از ديگر وي‍ژگي هاي مرضيه اين است كه عاشق پله برقي است. هر جا كه پله برقي بود، مانند عاشقي كه معشوقه خود را مي بيند، مرضيه هم به سمت پله برقي مي دويد و گاها رفت و آمد از اين وسيله چندين بار تكرار مي شد.

البته بعضي اوقات هم كه مرضيه تقاضاهاي عجيب و غريب مي كرد، سوار شدن به پله برقي، نخود سياه خوبي به شمار مي رفت.

اما فرزند دوم ميثم مهدي نام دارد.

مهدي  8 ماهه، كودكي آرام و خوش اخلاق است. البته متاسفانه به دليل تبي داشت و عفونتي كه در بدنش بود، در اين مسافرت كمي اذيت شد.

خلاصه اينكه :

ساعت 35 دقيقه بامداد روز دوشنبه، بليط قطار از تهران داشتيم.

و حدود ساعت 1 بعدازظهر دوشنبه، به مشهد رسيديم و در هتلي در خيابان امام رضا كه از قبل رزرو كرده بوديم، مستقر شديم.

پس از صرف ناهار و استراحتي مختصر، حدود ساعت 7 بعدازظهر راهي حرم شديم.


ادامه دارد ...

ماه عسل

چند روزي نبودم

جاي شما خالي رفته بوديم مشهد ماه عسل

به همراه ميثم هزار نكته

از اين سفر به يادماندني براي شما خواهم گفت...

شهر من آران و بيدگل (3)

ازدواج - قسمت سوم

روش اول :

روش سنتي كه هنوز هم پايه و اساس بسياري از وصلت هاي امروزي آران و بيدگل و حتي شهرهاي بزرگ تر به حساب مي آيد، از ديدگاه خيلي از خانواده ها، روشي صحيح تر و منطقي تر به نظر مي آيد.

جريان معمول اين روش با فرض اينكه هيچ مشكل خاصي پيش نيايد بدين گونه است كه در ابتدا خانواده ها به تحقيق مي پردازند و اگر به نتيجه مثبتي در مورد يكديگر رسيدند، مراسم هاي بعدي شكلي مي گيرد. اين ماجرا طول و تفسير زيادي دارد كه همه شما به خوبي از آن آگاه هستيد، اما بنده قصد دارم به مشكلاتي كه در اين روش وجود دارد بپردازم:

1- طريقه آشنايي پسر و دختر با يكديگر اينگونه است كه در مراسم خواستگاري آن هم در حد يكي دو ساعت به گفتگو مي نشينند كه معمولا در همان جلسه اول به تفاهم مي رسند. اما اگر حرفهايشان بازهم ادامه داشت، در جلسات رسمي ديگري به آن مي پردازند.

نهايتا طول مدت آشنايي طرفين با يكديگر شايد به ۵ ساعت هم نرسد.

حال سوال اينجاست كه براي تشكيل يك دوره زندگي چند 10 ساله اين مقدار آشنايي واقعا كفايت مي كند؟

آيا در اين مدت زمان كوتاه مي توان با تمام اخلاقيات، روحيات و رفتارهاي يك نفر آشنا شد؟

آيا استرس و فشاري كه شب خواستگاري روي طرفين وجود دارد، اجازه مي دهد كه تمام حرف هايشان را به راحتي به زبان بياورند؟

آيا دختري كه تا الان حتي اجازه نداشته و يا حتي نمي توانسته، درست با پسرعموي خود سلام و احوالپرسي كند، مي تواند فقط يك ساعت در مقابل پسر غريبه اي بنشيند و به راحتي از رفتار ها و خواسته ها و نيازهايش در زندگي حرف بزند؟

اين همان مسئله اي است كه باعث شناخت ناكافي و نادرست طرفين از يكديگر مي شود و در آينده بزرگترين ضربه را به زندگي مي زند.

در شب خواستگاري معمولا همه از خوبي هاي و محسنات خود حرف مي زنند و بسياري از رفتارهاي زننده و غير قابل تحمل افراد با گذشت زمان خود را نشان مي دهد. بنابراين طبيعي است كه دختر و پسر شب خواستگاري بسيار راضي باشند و گمان كنند ديگر بهتر از طرف مقابل برايشان وجود ندارد. اما مدتي كه گذشت و كم كم عشق اوليه فروكش كرد، چشم هايشان به درستي باز مي شود و مي بينند كه به خاطر عجله در انتخابشان، دچار اشتباه و سردرگمي در زندگي شده اند.

اختلاف عقيده و نظر و تفاوت سليقه بين تمام انسان ها وجود دارد، اما مسلم است كه مي توان با شناخت بهتر و دقيق تر و با استفاده از تجربه ديگران، فردي را انتخاب كرد كه همخواني بيشتري با ما داشته باشد.

البته در اين روش چون خانواده ها دخيل هستند و بيشتر عقل و منطق در تصميم گيري حاكم است تا احساس طرفين، بسياري از ازدواج ها موفق هستند، اما گاهي هم مواردي مشاهده مي شود كه طرفين معتقدند از اول انتخاب درستي نداشته اند و عدم شناخت صحيح و كافي از يكديگر باعث اين اتفاق شده است.

ادامه دارد...