مدیریت شهری در ژاپن

در شهر اوساكا ژاپن اتوبانی وجود دارد كه در طی مسیرش از وسط یك برج 16 طبقه میگذرد. این اتوبان دقیقا از طبقه 5 تا 7 این برج را اشغال كرده است.

نام این برج نیز برج دروازه یا گیت تاور میباشد. هنگامی كه سوار آسانسور این برج شوید خواهید دید كه برای طبقه 5 تا 7 هیچ كلیدی وجود ندارد و آسانسور مستقیما از طبقه 4 به طبقه 8 میرود.


   بعد نوشت:

به لطف خدا در این ایام پر برکت،چند روزی را در جوار حرم ملکوتی ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا(ع) دعاگوی همه عزیزان خواهم بود.

 

عبرت 1

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد.

وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند، دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود، خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»

درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

گاهی دلم برای تو تنگ می شود ...

        پـــــــــــازل

احمد ابریشم چی / یکی بود یکی نبود / شاید این روزها بیاید ، شاید / فاطمه ی معتمد آریا / شاخ آفریقا /

زیر زمین سِد ماشالا گدر در اوایل دهه هشتاد / داریوش امیر ارجمند / بسط تجربه ی نبوی / آب پاشی / اسید پاشی /

 شنبه روز بدی بود / دعای روز پنجم ماه رمضان / غلامرضا دربندی / علیرضا میبدی /

عنایت فانی / گنبد امامزاده قاسم بیدگل در اواسط دهه نود / شورای نظامی مصر / شیوع انواع سرطانها در ایران /

علی مطهری /  اخ الزوجه لاریجانی / غلامرضا قلیابی / جنگ زرگری /  یادت میاد اون روزها پشت بونا تنگ غروب / حاجی صولت /

پیرمردهای کتابخانه ی قائمیه ی بیدگل در اواخر دهه ی نود/ یوری گاگارین /

جریان انحرافی وابسته به دولت / من و تو پلاس / خاتمی مردی برای تمام سکوت / ترجمه ی قرآن مجید توسط حداد عادل /

 تو این همه خوشگلی را از کجا آورده ای ؟ / ایوالله ایوالله ایوالله .../ سیف الله مهرآبادی / کاخ بشار اسد در نیاوران /

روی خط / ناصرالدین شاه و علاقه ی او به گوشت بدون استخوان / سلام به بینندگانی که از راور کرمان تا پشت کاخ سفید به تماشای افق نشسته اند.

تحلیل های هادی صباغی در جلسات نقد کتاب بیدگل / در یک مصاحبه به علی دایی گفتند با کلمه ی وکیلم یک جمله بساز . جواب داد : به نام خدا . علی دایی هستم . چهل و پنج سالمه . هرشب میرم حموم و .../  آتش جنگلهای زاگرس مهار شد /

کجا میری فلونی ؟ ترسم بری بمونی / اوسا علی عباس / پنیر لیقوان / به کسی نگی ووو/ به جون خودم چی چی بود /

دریک / چرا مهاجرانی پیداش نیس / پارس جنوبی / جمشید چالنگی / شورای مقاومت ملی /

هوگو چاوز بدون ابرو / علی سلیمی ، کابل / شاید این روزها بیایم ، شاید /  روز جهانی همجنس بازان وارد تقویم می شود/ فردا نیوز / قالی باف /  نادعلی سمبکی / حسن آیت / دقیقا روبروی بازار هادی می بینمت / خیلی دوستت دارم /

علی اکبر ولایتی ، علی اکبر محتشمی ، علی اکبر ناطق نوری ، علی اکبر حاجی جبار /

گبه / دسمال هل و دارچینی / ورشکستگی یورو / حکومت سرهنگ ها / ببر مازندران / خمرهای سرخ /

چگونه رستگار شدم/ رستم  قاسمی / رستم دستان / رستم نامه / یارو را باش / احمد ابریشم چی انشا می نویسد .

                                                                                        

                                                                                             حیدر علی عنایتی بیدگلی

سه شنبه خاطره انگیز

پنچ شنبه گذشته، آنقدر آشفتگی اوضاع فعلی مرا تحت تاثیر قرار داده بود که ناگزیر، مجبور به نوشتن شدم تا شاید کمی احساس سبکی کنم و در نهایت، بیان اصل داستان را به پست بعدی وانهادم.

اما به دلایل مختلف از نوشتن این مطلب صرف نظر کردم. شاید مهمترین دلیل، این باشد که دوست دارم شادی هایم را با دوستانم تقسیم کنم، نه مشکلات و دلواپسی هارا.

گاهی تحمل رنج ها و ناگواری ها می تواند آسان باشد، اگر به آنها به دید آزمایشی الهی بنگریم و به شیرینی و آسانی پس از آن اعتقاد داشته باشیم.

از تمامی دوستان که شاید باعث نگرانی آنها شدم عذر خواهی می کنم. امیدوارم بنده را عفو نمایند.


 اما این بار، در مورد موضوعی می نویسم که لااقل برای چند روز بساط شادی و مسرت ما را فراهم کرد و من را از لاک تنهایی و بی حوصلگی بیرون کشید.

شاید هیچ مسئله ای مرا در این حال و احوال خوشحال نمی کرد، به جز آنکه خبر دامادی یکی از بهترین دوستانم را بشنوم که اتفاقا نسبت خویشاوندی نزدیکی هم با یکدیگر داریم.

شاه داماد قصه ما علی آقا نام دارد. بدون اغراق، مهمترین ویژگی اخلاقی او ساده دلی و خوش قلبی است. پسری که به دور از تمام هیاهو و جنجال های امروزی، به عقاید دینی و اخلاقی پای بند است و چیزی به اسم بد خلقی و بی مروتی در طینت و باطن او یافت نمی شود.

آماده شدن و تدارک برای این مراسم از چند روز قبل، شورو حال خاصی بین دوستان ایجاد کرده بود که در روز سه شنبه هم، با حضور گرم و صمیمی خود در مراسم سنگ تمام گذاشتند و باعث دلگرمی دوست و همکلاسی خود شدند.

لحظاتی که او را در آغوش گرفتم و با حس و حال عاشقانه و برادرانه او را بوسیدم و دامادی اش را از اعماق وجود به او تبریک گفتم، آنقدر خاطره انگیز و دلنواز بود که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد.

به امید آنکه سیر داماد شدن دوستان عزیزم با سرعت فراوان به وقوع بپیوندد، بهترین و زیباترین زندگی را برای این زوج گرامی آرزو می کنم و امیدوارم شهد شیرین خوشحالی و شادی این روزها، تا ابد در کامشان شیرین بماند.

 

این هم من و ماه داماد نازنین...

تلخ و دردناک مثل زهرمار ...

نازک دل بودم و زودرنج و حساس. این روزها اما بیشتر. به کمترین حرفی و کوچکترین حرکت نابجایی، می رنجم و می خزم به غار تنهاییم. در عین حال طاقت دور ماندن از دنیای آشنا را هم ندارم و دلم می خواهد دوباره برگردم. شبیه لاکپشتی شده ام که بزنگاه، دنیای درون لاکم را به جهان هیولایی بیرون ترجیح می دهم. لاکپشتی که البته دلش سریع برای جاذبه های جهان بیرون هم تنگ می شود و این تردید مداوم میان بودن و نبودن، میان رفتن و نرفتن، خسته اش می کند تا جایی که رمقی برایش نمی ماند برای هیچ کاری.

دست نوشته ای از سجاد رشیدی پور       


       اما ...

امروز را بدون شک می توان، بدترین و پر التهاب ترین روز زندگی 22 ساله من نامید.

حتی روزی که خبر خراب شدن رتبه کنکورم را شنیدم، به اندازه امروز دنیا روی سرم ویران نشد.

بعد از چندین ماه امیدواری و تلاش و دوندگی و خون دل خوردن، نهایتا سرانجامی ناخوشایند و خبری که تمام وجودم را لرزاند و آنقدر تلخ و غیر منتظره بود که شیرینی خبرهای خوش چند روز گذشته را در خود فرو برد.

اگر عمری باقی باشد و حوصله ای بماند، اصل داستان برای پست بعدی ...!