امروز روز آخر بود.
همه از دلتنگي مي گفتند. از بعد از اين چند روز ...
از روزهايي كه رفت و نفهميديم چگونه گذشت.
و بغض هايي كه در دل هايشان پنهان شده و خبر از عشق درونشان مي داد.
انگار همه حالا فهميده اند كه چقدر به هم وابسته شده اند.
وقتي كه احمد از خاطرات گذشته اين چند سال مي گفت، از چشم هايش رنگ رفاقت و صميميت مي باريد.
و اما ... چگونه شاد باشيم و مرور كنيم گذشته زيياي با هم بودن را، وقتي كه روز هاي پيش رو، خبر از جدايي و فراموشي مي دهد.
دوست ندارم باور كنم اين پايان بي معناي زندگي را ... اي با ارزش ترين ها براي هم بمانيد.
و به قول آن ترانه دلنشين :
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميرد ...

بعد نوشت :
دوست عزيزم سعيد هم با وبلاگ تنهاترين پارسي پا به عرصه وبلاگ نويسي گذاشت.
او را هم همراهي كنيد. www.tanhatarinparsi.blogfa.com