پنير مرا چه كسي برداشته است ؟؟‌!!

در طول همه اين سال ها به ياد ندارم كه به جز كتاب هاي درسي، كتاب ديگري را شروع به خواندن كرده و تا آخر آن را كامل مطالعه كرده باشم. معمولا در انتخاب كتاب، وسواسي و سخت گير هستم و به همين خاطر، خيلي اهل مطالعه نبوده ام.

البته سالي يكبار كه به نمايشگاه كتاب مي رويم، بالاخره مجبوريم براي « رفع كُتي » چند عدد كتاب بخريم. امسال با خودم قرار گذاشتم كتاب هايي را كه مي خرم، در تابستان بخوانم. اما نه اينكه چندين وزارت خانه و شركت هاي بزرگ بازرگاني و صادرات و واردات روي دستان بنده مي چرخد!!! ديگر فرصت تورق آنها را هم نداشتم.

اما چند وقت پيش بود كه در هفته كتاب از طريق صدا و سيماي محترم كتابي به اسم " پنير مرا چه كسي برداشته است" ؟؟  توجه من را به خودش جلب كرد. از توضيحاتي كه در مورد كتاب داده شد، تقريبا قانع شدم كه مي تواند كتاب مفيدي باشد. اما همچنان حسي عجيب به من القا مي كرد كه : اي بابا ... اين يكي هم مثل بقيه خواهد رفت گوشه اتاق و خاك خواهد خورد.

چند روزي در فكر بودم تا اينكه سرانجام يك شب تصميم كبري را گرفتم و به همراه دوستم مهرداد پس از چندين ساعت بازي هاي نفس گير و پر هيجان ليگ برتر FWH رفتيم تا كتاب را بخريم.

وقتي كتاب را ديدم اول تعداد صفحاتش را نگاه كردم و بسيار خرسند شدم چون تعداد آن 80 بود.

مايل شدم كه كتاب را بردارم كه مهرداد دوباره موج منفي فرستاد و گفت: تو بازهم كتاب خريدي كه بندازي گوشه اتاقت ؟؟

اما من آنقدر مصمم شده بودم كه طعنه اغيار ديگر برايم مهم نبود.

كتاب را كه باز كردم در مقدمه كتاب اين جمله را ديدم:

كتاب حاضر كتابي است براي افرادي كه :

نمي دانند چگونه زندگي كنند.

كساني كه از مسير اصلي زندگي موقتا منحرف شده اند.

افرادي كه در جستجوي زندگي واقعي هستند.

اشخاصي كه مفهوم ايجاد تغيير در زندگي را درك نكرده اند.

ديدن اين جملات براي من كه در مقابل مشكلات به وجود آمده مانند چهار پاي زحمت كشي ( همان خر خودمان ) در گِل گير كرده بودم، روحيه مضاعفي براي خريد كتاب ايجاد كرد.

پس از رسيدن به خانه شروع به خواندن كتاب كردم. واقعا عجيب بود. هرچه ميخواندم خسته نمي شدم و متوجه گذر زمان نبودم. حتي غار و غور كردن شكم «صابّ مُرده» هم مانع خواندن كتاب نمي شد. انگار اين دفعه ديگر قرار بود ركورد را بشكنم.

هر چه جلوتر مي رفتم به جملاتي كه ابتداي كتاب نوشته بود اعتقاد بيشتري پيدا مي كردم.

داستان كتاب در مورد چهار شخصيت است كه بيانگر بخش هاي ساده و پيچيده اي هستند كه در درون همه ما وجود دارد و امكان اين كه هر يك از ما شباهت هاي زيادي با اين چهار شخصيت داستان داشته و مثل آن ها عمل كنيم وجود دارد.

اين كتاب داراي بعضي جملات كليدي كه متناسب با روند داستان مي باشد نيز، هست كه يكي از آنها اين است :

جستجو در دنياي پر پيچ و خم زندگي، كم خطر تر از ماندن در مكان بدون اميد و انگيزه است.

به هر حال به تمام كساني كه دوست دارند كمي طرز فكرشان نسبت به شرايط حال عوض شود و يا اينكه در مواجهه با مشكلات احساس شكست مي كنند توصيه مي كنم اين كتاب را تهيه كرده و بخوانند و مطمئن باشند كه ساعت ها در مورد مطالب و نكات كليدي آن فكر خواهند كرد.

حتي فكر مي كنم اگر حيدر علي عنايتي اين كتاب را خوانده بود، موقع گم شدن كفش هايش در حسينيه، احتمالا مي توانست بهتر با قضيه كنار بيايد و اين همه آه و ناله نكند.

قيمت اين كتاب هم بسيار اندك (1300 تومان ) است. اگر دوستي هم هست كه رفتن تا خانه كتاب برايش خيلي دشوار است تشريف بياورد : بلوار امام - كوچه ولايت 19.  بنده به ايشان كتاب را تقديم مي كنم.

 


پي نوشت :

اين هم لينك دانلود آهنگ سلام آخر از احسان خواجه اميري به درخواست همشهري :

http://www.bahar-graphic.com/tak3da/Music/Mohamad/Full/Khajeamiri/Ehsan-Khaje-Amiri-SalameAkhar/10%20Salame%20Akhar.mp3

حي علي العزا في ماتم الحسين

تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست          

 

در جوابم این چنین گفت و گریست          

 

لیلی و مجنون فقط افسانه است        

 

عشق در دست حسین بن علی است         

    تو همچنان مظلومي

      تو تا ابد مظلومي

محرم كه مي آيد و هيئت ها و علم ها روانه خيابان مي شود، بيشتر احساس غريبي مي كنم.

پرده هايي كه روي در و ديوار شهر آويزان مي شود، رنگ ريا و رياست از سر و صورتش مي بارد.

سينه زدن ها و زنجير زدن هاي وسط هيئت مان هم كه براي نشان دادن قد و قامت و دست و بازومان است. 

  آه كه چقدر غريبي ... آقا

شرمنده ام از اين همه بي وفايي و بي معرفتي

و سر به زيريم از نداشتن ذره اي اخلاص و ارادت

اما چه كنيم با دلمان ...

با دلي كه تا نام تو را مي شنود، مانند بيد بر خود مي لرزد.

اغراق نيست اگر بگويم نفسي هم كه مي كشيم مديون تو هستيم.

تو كه نمك تمام عالمي: يك گوشه نگاهت براي تمام عمر ما كافي است تا قلب و روحمان جلا پيدا كند.

و چقدر بدبخت و سيه روزاند: آنها كه از تو دوراند و خود را روشنفكر مي نامند. كاش بفهمند كه ذره اي رفاقت با تو يعني تمام دنيا. آنها نمي دانند كه ريختن يك قطره اشك براي تو چه صفايي دارد.

بايد براي تو اشك بريزيم تا خداي درونمان زنده بماند : از آدم نبي گرفته تا تمام سنگ هاي بيابان كه براي تو خون گريه مي كنند.

و با بيتي كه امروز از پدربزرگم شنيدم كه آشفتگي چهره سالخورده اش در اين چند روز، آتش درون وجودم را فوران مي كند، رخصت ورود به عزايت را از تو مي گيرم، كاش كه دستمان را مثل هميشه بگيري و حضورت را در وجودمان احساس كنيم...

ديدم همه جا بر در و ديوار حريمت

جايي ننوشته است گنهكار نيايد