شنبه ... 24 فروردین 91

مشرف شدن به شهر پیامبر و سرزمین وحی آروزی قلبی همه ماست، اما کسی که یک بار به این سفر مقدس برود، برای بار دوم لحظه شماری می کند.

از سال 84 که توفیق زیارت پیدا کردم ،یکی از اصلی ترین دعاهایم این بوده که دوباره بتوانم پای در سرزمین وحی بگذارم.

و حالا هفت سال گذشت و بالاخره قرعه به نام بنده سراپا تقصیر افتاد.

و ۲۴ فروردین، روزی ماندگار در تاریخ زندگی متاهلی ما شد.

 

اما ...

مسلم است که عده ای آدم وجود دارند که یا بنده میانه خوبی با آنها ندارم، و یا آنها از بنده خوششان نمی آید که هیچ، دوست دارند سر به تن اینجانب نباشد.

اعتراف می کنم که خیلی از اوقات حرفهای نسنجیده زده ام و اعمال ناشایستی مرتکب شده ام که باعث رنجش دیگران از بنده شده است.

پس وظیفه خود می دانم که از همه شما و مخصوصا افرادی که باعث آزرده خاطر شدنشان گشته ام ، درخواست حلالیت و طلب بخشش نمایم.

از تمام دوستانی که محبت داشته اند و التماس دعا گفته اند، سپاسگزارم و اگر قابل و لایق باشم به یاد همه دوستان خواهم بود.

مطمئن باشید در روضه منوره و زیر ناودان طلا، شما را فراموش نخواهم کرد.


حال نوشت :

منم مثل تو مات این قصه ام ...

یک هفته تا ملاقات خدا ...

گردش نوروزی با دوستان ...




حرفهای ...

خسته ام ...

از این همه پوچ بودن و تهی شدن.

حالم و روزم خوش نیست.

سر سوزن ذوقی هم ندارم،

این را همین دو سه روز پیش فهمیدم.

خسته ام از یکشنبه بازار دلم،

مدتهاست حرفهایم را به زبان نمی آورم،

حتی انگشتانم تاب نوشتن هم ندارد.

مجبورم در دلم تلنبار کنم،

به خاطر همین است که کمی سنگ دل شده ام.

 " به نام خدایی که داشتنش جبران تمام نداشته هاست ... "

این جمله را برعکس کن ... می شود حال و روز من

خدا که هیچ ... خیلی وقت است که حتی یادی از تو هم نمی کنیم،

تو که روزی تمام دلخوشی و امید من بودی،

خیلی بی معرفتم نه ؟؟

ناراحتم از سکوت هایی که نمی شکند و

دلواپسم از حرفهایی که به جای بر زبان آوردن، پیامک می شود.

پل های پشت سرم جنسشان نا مرغوب است،

روزهای امروزم معنای زندگی ندارد،

روبرویم تاریکی محض است،

و آه که چقدر خسته ام.

کاش می شد رفت، خیلی زود ...

داشتم می گفتم روبرویم تاریکی است

اشتباه نمی کنم ؟؟

احساس می کنم روشنایی در راه است،

گمان می کنم نزدیک است، اما چند روزی فاصله دارد.

روزها را می شمارم،

هفت، هشت، نه ... تا برسد به بیست و چهار.

و من دلخوشم به 24

دلخوشم به مرکز گردش عالم هستی: کعبه

دلخوشم به روز شهادت مادر : آن هم کنار بقیع

پس تاریکی را به باد می سپارم