ماه عسل (1)
از 12 مرداد 91 كه تاريخ ازدواج ما بود، فرصت اولين مسافرت دو نفره يا به اصطلاح همان ماه عسل پيش نيامده بود.
دليل آن هم مشغله كاري چند ماه گذشته و دانشگاه همسرم و بعضي اتفاقات ريز و درشت تلخ و شيريني بود كه براي ما بوجود مي آمد.
اما پس از گرفتن مرخصي طولاني جهت استراحت، اولين فكري كه به ذهنم رسيد، يك مسافرت چند روزه بود.
وقتي آدم دلش مي گيرد و خسته مي شود از حال و هواي گرفته شهر و ديدن مردمي كه اميد به زندگي شان در حد ليگ برتر ايران است و هر روز افسرده تر و پژمرده تر از ديروز هستند، وقتي كه آدم مي خواهد دور شود از هياهوهاي هر روزه زندگي تكراري و كمي هم خودش باشد و با خودش خلوت كند، ناخودآگاه دلش هواي مشهد مي كند و آن حرم نوراني و آرامبخش و آن آقاي مهربان و رئوف.
خلاصه پس از رايزني هاي فراوان با عيال محترمه جهت نرفتن چند روزه به دانشگاه، به دنبال يك همسفري خوب مي گشتيم و چه كسي بهتر از استاد هزار نكته و خانواده محترمش.
ميثم استاديان دو فرزند نازنين دارد:
فرزند اولش مرضيه 4 ساله است : دختري باهوش، مودب، شيرين زبان و بسيار دوست داشتني.
مرضيه كلا عاشق خوردني هاي جورواجور است. مواقعي كه بيرون از هتل بوديم، تقريبا نيم ساعتي يكبار با جمله به ياد ماندني ( هَ بَبَ اي ( بابايي ) يَ چيزي ام بري مَ بخر ) از پدرش تقاضاي خريد خوراكي جديد مي كرد.
از ديگر ويژگي هاي مرضيه اين است كه عاشق پله برقي است. هر جا كه پله برقي بود، مانند عاشقي كه معشوقه خود را مي بيند، مرضيه هم به سمت پله برقي مي دويد و گاها رفت و آمد از اين وسيله چندين بار تكرار مي شد.
البته بعضي اوقات هم كه مرضيه تقاضاهاي عجيب و غريب مي كرد، سوار شدن به پله برقي، نخود سياه خوبي به شمار مي رفت.
اما فرزند دوم ميثم مهدي نام دارد.
مهدي 8 ماهه، كودكي آرام و خوش اخلاق است. البته متاسفانه به دليل تبي داشت و عفونتي كه در بدنش بود، در اين مسافرت كمي اذيت شد.
خلاصه اينكه :
ساعت 35 دقيقه بامداد روز دوشنبه، بليط قطار از تهران داشتيم.
و حدود ساعت 1 بعدازظهر دوشنبه، به مشهد رسيديم و در هتلي در خيابان امام رضا كه از قبل رزرو كرده بوديم، مستقر شديم.
پس از صرف ناهار و استراحتي مختصر، حدود ساعت 7 بعدازظهر راهي حرم شديم.
ادامه دارد ...
قرار نيست هر آنچه كه اينجا نوشته مي شود مطابق ميل شما باشد ... پس لطفا مقدار زيادي تحمل همراه خود بياوريد