بعد از 422 روز، نیامده ام که آه و ناله کنم.

این چند کلمه حرف دل که در صفحه ای عیان و مقابل چشمان همه نوشته می شود، جایی بهتر از اینجا برای بیرون ریخته شدن پیدا نکرده است.

حالا هرکس که می خواهد بخواند و هرچه می خواهد فکر کند.

و حرف اصلی اینکه :

همه روزهای خدا خوبند اما ...

این روزها بسیار دلگیراند.

حال دل ما هم مثل بازار طلا و ماشین و سکه، خراب است.

این بار هم طبق عادت همیشه حرف هایم را فرو میخورم و بعد از 2 ساعت نوشتن، صفحه را پاک می کنم و فقط به چند جمله بسنده می کنم.

  • چراغ زندگی ما که به ناگاه خاموش شد، تمام معادلات ما را به هم ریخت و ارثیه ای به جز حسرت و سردرگمی و بغضی در گلو که هیچ گاه از بین نخواهد رفت، برای ما باقی نگذاشت.

و این بود آغاز هرآنچه که تا به امروز قلب ما را افسرده است و ذهن و فکر ما را تسخیر خود کرده است.

  • خیلی وقت است که تهی شده ام : از خدا ... از صبر ... از ایمان و توکل

 

  • بعد از فوت مادربزرگ عزیزتر از جانم و در دوران بیماری پدربزرگم که حقیقتا نفس کشیدن را برایمان سخت کرده بود، در برابر قسمت و حکمت الهی کم آوردم و در امتحان سخت روزگار مردود شدم.

خداوندا با تمام وجود و در اوج بی کسی و درماندگی اعتراف می کنم:

  • هنگام مصیبت و سختی، آنجا که باید دستانم را به سوی تو دراز می کردم و از تو می خواستم تا هرآنچه که خود مصلحت میدانی برای ما مقدر فرمایی ... اما ناغافل و از روی نادانی زبانم به ناشکری چرخید و شد آنچه که نباید می شد...

اما این روزها:

فلفسه مشکلات و گره های گور این روزهایم را نمی فهمم.

راحت تر بگویم عقلم بیشتر از این قد نمی دهد.

پرودگارا ...

هزاران بار شکر که هنوز هم بنده سراپا تقصیر و معصیت کار خود را لایق امتحان و سختی می دانی تا شاید اندکی به تو نزدیک تر شوم.

و دو جمله بسیار زیبا که این روزها آرامش بخش من است :

چه دلمون بخواد چه نخواد، خدا یه وقتایی دلش نمیخواد ما چیزی رو که دلمون میخواد داشته باشیم.

اگر ما از راز نفهته در سرنوشتمان آگاهی داشتیم، تمام بدبختی ها و مصیبت ها برایمان آسان می شد.