فرهنگ بيدگل به كجا مي رود ؟؟ ( قسمت پنجم )

و مردمان بيدگل ...

ما مردمان بيدگل، روي هم رفته آدم هاي بدي نيستيم.

هنوز هم صداقت و نجابت و وقار، گاهي در گوشه و كنار شهر پيدا مي شود.

هنوز هم هستند كساني كه دست ديگران را بگيرند.

هنوز هم صله رحم جايگاهي وي‍ژه در بين ما دارد.

هنوز هم احترام به بزرگ ترها - حتي در بين جوانان نه چندان مذهبي ما – رنگ نباخته است.

هنوز هم مردم ما به نشانه احوالپرسي از راه دور، دستي براي هم تكان مي دهند.

هنوز هم وقتي جواني سر به بالين خاك مي گذارد، غيرت و شرافت مردم ما عجيب خودنمايي مي كند.

در اين انتخابات اخير هم، با حماسه اي كه آفريدند، اتحاد و همدلي را به رخ همگان كشيدند و نشان دادند كه در دلهايشان جايي براي كينه و كدورت هاي قديمي وجود ندارد.

اما با همه اين وصفيات، فرهنگ ما مردم بيدگل، كم كم در حال رفتن به " بيخ گورسياه است " : آنجايي كه دست هيچ بني بشري ديگر به آن نخواهد رسيد.

مهم ترين و مهم ترين دليل براي اين مسئله هم، " تفاوت زياد بين اقشار مردم ما، از لحاظ جنبه هاي اقتصادي، علمي و فرهنگي " است كه در پست بعدي بيشتر در مورد آن توضيح خواهم داد.

يكي از مسائل قابل ذكر اين است كه گاهي وقت ها، خودمان تيشه به ريشه فرهنگ مان مي زنيم. يك نمونه بارز تفاوت فرهنگ مردم بيدگل با آران، داستان تغيير لهجه است.

يك بيدگلي اگر كمي آن طرف تر از پل كاشان منتظر تاكسي ايستاده باشد، طوري لهجه و تن صدايش تغيير مي كند كه انگار تا الان رنگ بيدگل را نديده است، اما يك آراني اگر 30 سال هم ساكن لس آنجلس باشد، حتما در موقعيت عصبانيت اش مي توان او را شناخت : آنجايي كه با لهجه غليظ فرياد مي زند : "هه بسه دگه خدا را خام گف ..."

و اما بدبختانه، يكي از معضلات اصلي امروز شهر ما، بلاي خانمان سوز اعتياد است كه هر روز در بين خانواده ها و جوان هاي شهر ما قرباني تازه مي گيرد.

انواع و اقسام مواد مخدر كه به راحتي قابل دسترسي است و در بسياري از مواقع باعث از هم پاشيدن كانون خانواده ها و ده تا مشكل غير قابل جبران ديگر مي شود.

   ادامه دارد...

فرهنگ بيدگل به كجا مي رود ؟؟ ( قسمت چهارم )

  اين هم از شورايمان ...

در دور قبلي انتخابات شورا بر اثر اختلافات داخلي آراني ها، به طور معجزه آسايي 4 نفر از بيدگل راهي شوراي شهر شدند.

اين خبر بسيار مسرت بخش بود و شايد هر بيدگلي از شنيدن آن در پوست خود نمي گنجيد و آينده اي روشن از آباداني شهرش را پيش روي خود مي ديد

  اما ....

نداشتن اهداف مشخص و عدم برنامه ريزي صحيح، مشكلات اعضاي شوراي شهر با يكديگر پس از مدتي و همچنين بي برنامگي ها در انتخاب شهردار كه البته نبودن افراد لايق و تحصيلكرده هم زمينه ساز اين مسئله بود، باعث شد كه مردم در اين 5 سال گذشته دل خوشي از اين اتفاق نداشته باشند.

و حاصل اين وقت تلف كردن ها و برآشفتگي ها، عوض شدن سه شهردار در مدت 5 سال و بالاگرفتن آتش اختلافات بين اعضاي شورا است.

من همان روز هاي اول كه حرف از تغيير شهردار بود به يكي از اعضا گفتم:

" بگذاريد شهردار همان فخري آراني باشد، از يك طرف او در اين چند سال تجارب زيادي كسب كرده و راه و چاه را به خوبي مي داند، از طرفي اگر اين اتفاق بيافتد اعتماد آراني ها نسبت به شما جلب خواهد شد و شايد وحدتي هر چند كوچك در بين مسئولان و مردم شكل بگيرد و حالا كه شورا دست بيدگلي هاست، بگذاريد شهردار آراني باشد. و ضمنا ما فردي را كه صد در صد مناسب اين  پست باشد نداريم."

البته او با حرف من موافق بود، اما براي اين مسئله آدم هاي پشت پرده تصميم مي گرفتند و تعيين تكليف، حق آنها بود.

و همچنان اختلافات، به شدت ادامه دارد و دود آن فقط به چشم مردم ساده دل و بيچاره اي مي رود كه چشم اميد به اين آدم ها داشتند.

 ادامه دارد ...

فرهنگ بيدگل به كجا مي رود ؟؟ ( قسمت سوم )

بياييد برگرديم به چند سال قبل ...

آن زمان كه من كودكي بيش نبودم، اما راه افتادن شهرك صنعتي را خوب به خاطر دارم.

زماني كه پسران بيدگل فكر مي كردند به تمام آرزويشان رسيده اند

و دختران قاليباف بيدگل كه به قول اين عكس زيبا شروط ازدواجشان شده بود كارگري در اين كارخانه ها و داشتن يك موتور هوندا.

پسران تنومند و گاه با استعداد آبادي ما، يك به يك ترك تحصيل كردند و به سرعت روانه كارخانه هاي فرش بافي شدند و كمي آن طرف تر، وقتي پاي در هر اداره و بانك شهر خودمان و يا حتي كاشان مي گذاشتيم، حداقل يك كارمند آراني در آنجا مشاهده مي كرديم.

آنها راه تحصيل و پيشرفت و حركت رو به جلو را انتخاب كردند و ما راه خوشبختي اي به جز جاده شهرك صنعتي در مقابل خود نديديم.

آتش اختلاف هم كم كم زبانه كشيده بود و هر دو طرف، گاهي چشم ديدن يكديگر را نيز نداشتند كه يكي دو دعواي سنگين و پرماجرا ( در بين توده مردم ) هم حاصل اين اختلافات بود. البته هر ساله در بيدگل، بين محله هاي مختلف هم نزاع و درگيري وجود داشت.

و ما همچنان درگير بزرگ تر كردن علامت هيئت هايمان بوديم و تمام افتخارمان اين بود كه هيئت فخارخانه در شب نهم محرم، نيم ساعت ديرتر از هيئت مختص آباد در شب هشتم محرم به پايان رسيد.

كه ناگاه عده اي به خود آمدند كه اي واي بيا و ببين كه چه خبر است؟؟

موجي از خواسته ها و اعتراضات برآمد كه نمونه اي از آن درخواست براي شهرداري مستقل و شركت نكردن در انتخابات شوراي شهر بود.

جمعيت آران از بيدگل بيشتر بود، قشر تحصيل كرده بيشتر داشت، تجربه، برش و نفوذ اداري بيشتري داشتند، مسئوليت هاي بزرگ شهر در اكثر اوقات در دست آنها بود، با يكديگر اتحاد و انسجام بيشتري داشتند ( كه يك نمونه بارز آن در تمركز مراكز مذهبي و زيارتگاه ها است)، از لحاظ فرهنگي در بعضي زمينه ها پيشرفته تر بودند، و بيدگل شايد تنها برتري اش (‌ كه البته شايد برتري محسوب نشود ) اين بود كه نسبت به آران، قشر مرفه و ثروتمندش بيشتر بود كه تقريبا همه آنها از كنار همان شهرك صنعتي به نان و نوايي رسيده بودند.

تقريبا اوضاع به همين منوال ادامه داشت تا اينكه ...

ادامه دارد ...

فرهنگ بيدگل به كجا مي رود ؟؟ ( قسمت دوم )

در جلسات عيد سعي كرديم در مورد مشكلات آموزشي مدارس، به يك جمع بندي برسيم تا بلكه بتوانيم در اين فرصت باقيمانده تا امتحانات و كنكور، فعاليت هاي مفيدي را انجام دهيم.

يكي از موارد بسيار ناراحت كننده براي من اين بود كه متوجه شدم در مدرسه خدمتي، مقطع سوم رياضي وجود ندارد. واقعا تا چند روز به اين فكر مي كردم در اين چند سال چه اتفاقي افتاده كه اينگونه ورق برگشته است ؟؟

به خاطر دارم همان سال اول دبيرستان، آن چنان شوق رفتن به رشته رياضي در وجودمان بود كه سر از پا نمي شناختيم.

شاخه نظري و مخصوصا رشته رياضي، براي خود پرستيژي داشت و مديران و معاونان، به دانش آموزان اين رشته نگاه خاصي داشتند و روي آنها حساب ويژه اي باز كرده بودند. و همه افتخار يك مدرسه در پايان سال، تعداد قبولي هايش در رشته هاي مهندسي و پزشكي و حقوق بود.

اما يكي از اصلي ترين مشكلات مدرسه خدمتي اين بود كه بچه هاي مقطع اول، هيچ آگاهي اي از رشته هايي كه قرار است سال آينده انتخاب بكنند- كه سرنوشت خود را به آن گره مي زنند- نداشتند.

اما به چند دليل : اول اينكه در مقطع اول، درس برنامه ريزي تحصيلي حذف شده بود. دوم اينكه مشاوران مدرسه آنچنان كه بايد و شايد به اين مسئله اهميت نمي دادند و سوم اينكه به گفته معاون مدرسه، طوري برنامه ريزي شده است كه اكثر دانش‌ آموزان راهي مقطع فني حرفه اي شوند و در آنجا به ادامه تحصيل بپردازند !!! چرا ؟؟؟ نميدانم...

بنابراين تصميم گرفتم به هر نحوي كه شده روي اين مسئله تمركز كنم و توانم را به كار بگيرم تا هر آنچه كه تجربه دارم، در اين زمينه در اختيار بچه ها قرار دهم.

پس روز 14 فروردين با كلي ذوق و شوق وارد مدرسه شدم و اتفاقا اولين كلاس، كلاسي بود كه بين معلمان، به خط مقدم جبهه معروف شده بود : يعني هركس وارد مي شد، برگشتنش با خدا بود.

داخل پرانتز عرض كنم كه اين سركلاس رفتن ها اگر هيچ فايده اي هم نداشت، حداقل نتيجه اش اين بود كه فهميدم در مقوله كلاس داري بسيار توانا هستم و اگر روزي گذر ما به شغل معلمي بيافتد، احتمالا با موفقيت همراه خواهد بود.

اما پس از چند جلسه، آنچه سر كلاس ها مشاهده كردم، اوضاعي بسيار اسفناك و دردناك تر از آن چيزي بود كه تصور مي شد.

خلاصه كلام عرض كنم : تنها مسئله اي كه در فكر و ذهن تقريبا 70 درصد اين بچه ها اصلا وجود خارجي و داخلي ندارد، دغدغه هايي مانند درس خواندن، آينده، كار، سرنوشت، دانشگاه و ادامه تحصيل، و دستيابي به رتبه هاي بالاي علمي و آموزشي است.

به اين اميد پا در اين عرصه گذاشتم كه قدمي هر چند كوچك و ناچيز براي پيشرفت بچه هاي شهرم بردارم، اما زهي خيال باطل...

اما آنچه كه اندر احوالات نيكو و خيالات خوش بچه ها براي آينده شان مي گذشت، از اين قرار بود:

1-يكي مي گفت : من ميخواهم بروم فني و حرفه اي رشته تاسيسات، ديپلم بگيرم. بعدش بروم كنار دست پسرعمويم كه نبش چهارراه كاشان مغازه دارد، هم كار كنم هم صفاسيتي.

2-ديگري مي گفت : من ميخواهم بروم سپاه، چون شنيده ام آنجا نان شان در روغن است.

3-ديگري مي گفت : من مي خواهم بروم فني حرفه اي، اما چون شنيده ام دانشگاهش دختر ندارد، بسيار افسرده و غمگين شده ام.

4-ديگري در بين صحبت هاي من در مورد ويژگي هاي دانشگاه رفتن، درباره نحوه دختر بازي در دانشگاه سوال مي پرسيد.

5-تقريبا هيچ كدام از آنها از نحوه قبولي در دانشگاه، در مقطع فني و حرفه اي و اينكه چقدر اين مسئله براي ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر مشكل ساز خواهد بود، آگاهي نداشتند.

6-بسياري از آنها بالاترين آرزويشان گرفتن ديپلم فني بود، در حالي كه وقتي گذشته خودمان را مرور مي كنم، مي بينم از همان اول دبيرستان، براي كارشناسي ارشدمان هم برنامه ريزي مي كرديم. ما كه آنطور بوديم، الآن وضع مان اين است :  خدا به داد آيندگان ما برسد.

7-مهم ترين مسئله براي آنها، راحتي و تن پروري است و مطرح كردن مسائلي مانند رفتن به لباس نظامي، به دليل تفكر اين چنيني صورت مي گيرد.

8-اگر خاطرتان باشد، چند وقت پيش در مورد يك اتفاق ناخوشايند در مدارس نوشتم كه خيلي ها آزرده خاطر شدند و عده اي دوستان حتي تحصيل كرده، آن را به پاي بي ادبي بنده گذاشتند، اما خدا وكيلي باور كنيد اينها شوخي نيست. اگر دقايقي را با بچه هاي دبيرستاني و راهنمايي بگذرانيد، در لحظه متوجه خواهيد شد كه فكر آنها حتي در سر كلاس معطوف چه مسائلي است ؟؟

شايد بارها اين جمله را شنيده بودم و حتي براي ديگران از روي شوخي نقل مي كردم، اما حالا ديگر با تمام وجود به آن اعتقاد پيدا كرده ام كه :

اينجا بيدگل است ... آخر دنيا

          ادامه دارد ...

فرهنگ بيدگل به كجا مي رود ؟؟ ( قسمت اول )

تعطيلي عيد، فرصتي بود تا جلسات مجمع رهپويان دانش رونقي دوباره بگيرد.

جلساتي بين اعضاي مجمع و دانش آموزان و همچنين مديران دبيرستان ها برگزارشد كه به بررسي مشكلات موجود در مدارس اختصاص داشت. در جلسه اول كه بين خود اعضا بود بحث اصلي اي كه مطرح شد، بي انگيزگي و بي ميلي بچه ها براي درس خواندن بود. و تبادل نظراتي صورت گرفت در مورد اينكه دليل اين مسئله و راه حل هاي پيشنهادي براي رفع آن چيست؟

احساس كرديم شايد مشكلات زيادي داخل مدرسه وجود دارد و ما از آنها بي خبريم. پس سريعا جلسه اي برگزار كرديم و در آن از تعدادي دانش آموزان برتر مدرسه خدمتي دعوت شد تا نقطه نظرات و انتقادات خود را مطرح كنند.

آنچه كه مطرح شد يك سري مشكلاتي در مورد نحوه تدريس بعضي دبيران و نظم و انضباط داخل مدرسه بود، كه علي القاعده اين گونه بحث ها هميشه مطرح بوده و وجود آن ناگزير است. اما بازهم در پي رفع اين نقايص بر آمديم و فرداي همان روز جلسه اي را با مدير مدرسه برگزار كرديم.

گمان ما اين بود كه شايد جناب مدير از اين مشكلات خبر ندارد و به قول معروف نمي داند كجا چه خبر است. اما ايشان در صحبت هاي ابتدايي خود تقريبا 60 درصد از مسائل موجود را بيان كرده و به وجود مشكلات اين چنيني اقرار كردند.

اما بعد از جلساتي كه برگزار شد، چشممان بيشتر به حقايق باز شد و متوجه شديم كه وضع موجود بسيار ناگوارتر از آن چيزي است كه فكر مي كرديم و آنچه را كه پيش روي خود مي ديديم،  كوهي از مشكلات و دغدغه هاي فراوان بود كه به سادگي و در كوتاه مدت اصلا قابل رفع نيست.

همانطور كه گفته شد، مهم ترين مشكل بچه هاي شهر ما، بي انگيزگي نسبت به تحصيل است كه متاسفانه در قسمت بيدگل به شدت محسوس و چشمگير به نظر مي آيد.

اما بعد از هم انديشي هاي فراوان، فكر مي كنم مهم ترين عوامل دخيل در اين مسئله را  كه مي توان نام برد عبارتند از:

1- سرگرم شدن خانواده ها به مسائل مادي و دغدغه هاي مختلف و غافل شدن آنها از روند تربيتي و آموزش فرزندانشان

2- بي ميلي و بي انگيزگي بعضي از دبيران براي تدريس دلسوازنه و صحيح و مشغوليت فكري آنها به مسائل مالي و خانوادگي

3- دسترسي آسان به وسايل سرگرمي و تفريح مانند موبايل و كامپيوتر و موتور كه به بلاي جان بچه هاي ما تبديل شده است

4- مشكلات بيكاري جامعه تحصيل كرده امروز كه بچه ها را نسبت به آينده خود بد بين كرده است

5- تلف كردن اوقات زياد همراه با دوست و رفيق به عنوان گردش، مخصوصا در مورد پسرها

6- متاسفانه و بدبختانه، حساسيت بالاي سنين نوجواني و معزلي به اسم دوستي با جنس مخالف كه در بيشتر مواقع روح و روان و جسم بچه ها را تسخير مي كند

7- مطرح شدن مسئله ازدواج در سنين پايين براي دختران  

8- سطحي نگري و عدم آينده نگري بچه هاي امروز كه اصلا آينده برايشان مهم نيست و فقط جلو پايشان را نگاه مي كنند

9- عدم آگاهي آنها از مسير پيش رويشان و از انتخابي كه قرار است انجام بدهند

از تمامي دوستان معلم و افراد دلسوز و مطلع خواهشمندم، از نظرات خود ما را بهره مند سازند تا بتوانيم در نهايت به نتيجه اي روشن و قابل استناد دست پيدا كنيم.

           ادامه دارد ...

 


  مهم نوشت :

   در همايش انتخاب و تجليل از كارگران برتر شهرستان چه گذشت ؟؟؟

http://ariakohan.com/main/fa/page,91013

 

اين صفحه سياه ...

خيلي وقت بود ازش بي خبر بودم. شايد از بي معرفتي من بوده كه بهش يه زنگ نزدم حالشو بپرسم.

عجب كه اين دنياي بي مروت به دوستي هاي ما هم ديگه رحم نمي كنه.

ولي وقتي چند روز پيش بعد از چند ماه، شمارشو روي گوشيم ديدم انگار بال درآوردم.

از صداش معلوم بود از دستم ناراحته.

رفتم بگم حالت چطوره ... كه يه دفعه گفت : " چرا مدتيه نمي نويسي؟؟ "

بهش گفتم : والا چي بگم " سرم شلوغه، وقتم كمه."

گفت : حرف مفت نزن اينا همش بهانه است. حرف دلتو بگو.

گفتم : به جان تو خسته شدم. ديگه ميخوام درشو تخته كنم برم پي كارم.

گفت : خب بقيه اش ...

ديگه قفل زبونم باز شد و شروع كردم به حرف زدن.

گفتم : " امان از وقتي كه دست آدم بي نمك باشه. امان از وقتي كه ميخواي حرف بزني اما نميتوني.

امان از وقتي كه حرف بزني، اما كسي نفهمه چي ميگي. امان از وقتي كه حرفات رنگ و بوي ريا بده.

امان از وقتي كه قرار باشه واسه ديگران حرف بزني. امان از وقتي كه مجبور باشي لبخند بزني و شاد باشي تا ديگران هي نپرسند: " بابا چته ناراحتي. "

امان از وقتي كه نميذارن دو سه روز مال خودت باشي.

پريد توي حرفم و گفت : اووووووه بابا چه خبرته. تو كه بي جنبه نبودي، چي شده كه اينقد دلت پره ؟

ولكون اين حرفا رو. اين مشكلات هميشه بوده. از اين به بعد ميخواي چيكار كني ؟؟

گفتم : ديگه بسّه هر چي نوشتم و حساب بقيه رو كردم.

حساب اينكه در مورد من قراره چه فكري بكنن. حساب اينكه طوري حرف بزنم كه به كسي بر نخوره.

خسته شدم از بس توي يه چارچوب خشك و بي احساس نوشتم، تا ملت بي جنبه خداي نكرده فكراي بد نكنن.

وقتي هم كه يه ذره پاتو اون طرف تر ميذاري، صداي همه در مياد كه " اي بابا بهت نمياد اين حرفا. "  

خسته شدم از بس روي تك تك كلماتم فكر كردم كه خداي نكرده نوشته ام غير ادبي و غير ساختاري نباشه.

يك سال و نيم گذشت از روزي كه وارد اين دنياي مجازي شدم و ده ها اتفاق عجيبي كه افتاد اما بازهم موندم.

گفت :‌ اون روزي كه ديدم اون گوشه نوشتي :‌ " هركي مياد اينجا، همراه خودش اندكي تحمل بياره كيف كردم جون تو."

علي اينجا مال خودته... فقط از اون چارچوبي كه بارها خودت ازش حرف زدي - انصاف و اخلاق و ادب - خارج نشو، ديگه هر چي دوست داري بنويس.

خودت بارها از تلخي هاي اينجا برام گفتي. اما گفتي كه بازم اينجا رو دوست داري، بخاطر آدمايي كه شايد تا حالا اونا رو نديدي، اما انگار سالهاست باهاشون آشنايي.

از اين به بعد ديگه اينقد دنبال كلمات جورواجور نباش. براي دلت بنويس. حرفي رو بزن كه از دلت برمياد تا به دل بقيه هم بشينه.

دلتو بزن به دريا و به قول اون فاميلت كه روزي شش تا پست مي نويسه بگو " ها برو كه رفتيم . "

حرفاش كه تموم شد، انگار بار سنگيني از روي دلم برداشته شده بود.

نشستم پشت سيستم. شروع كردم به نوشتن...

چشم كه به هم زدم، صفحه پر شده بود از حرفاي نگفته اي كه مثل يه غده سرطاني داشت عذابم مي داد...


 بعد نوشت :

درد كه ميگيرد قلبم لبخند ميزنم !! ...يادگارى توست.

فاطمه، فاطمه است ...

در جامعه ما، زن به سرعت عوض می شود ؛ جبر زمان و دست دستگاه -هر دو- او را از "آنچه هست" دور می سازند و همه خصوصیات و ارزشهای قدیمش را از او می گیرند تا از او موجودی بسازند که میخواهند"؛ و "می سازند" و می بینیم که "ساخته اند"!!

این است که حادترین سوالی که برای "زن آگاه" در این عصر مطرح است، این است که:"چگونه باید بود؟"

زیرا، می داند که بدان گونه که "هست"، نمی ماند و نمیتواند بماند و نمی گذارندش که بماند؛و از سویی ،ماسک نویی را که می خواهند بر چهره قدیمش بزنند،نمی خواهد بپذیرد، می خواهد خود تصمیم بگیرد،"خویشتن جدیدش" را خودآگاهانه و مستقل و اصیل آرایش کند، ترسیم نماید؛اما نمیداند "چگونه؟"؛

نمیداند این چهره انسانیش -که نه آن "قیافه موروثی" است، و نه این"ماسک بزک کرده تحمیلی و تقلیدی"- چه طرحی دارد؟ شبیه کدام چهره است؟

مردم ما همواره از فاطمه دم میزنند ،هر سال دهه ها برایش میگیرند، صدها هزار دوره و مجلس و منبر روضه و جشن و عزا به خاطرش برپا میکنند ...... و با این همه چهره روشن او شناخته نیست و تنها چیزی که مردم ما از این شخصیت مقدس و بزرگ میدانند، این چند قلم تکرار مکررات نسل اندر نسل و قرن اندر قرن است که شب و روز ، و در تمامی سال و سراسر عمر ، بازگو میشود.
و اما درباره آنچه که باید از فاطمه آموخت، هیچ، و در نقشی که شخصیت او در زندگی و سرنوشت پیروانش دارد ، تنها و تنها ، شفاعت و آن هم در قیامت است

این است تمام اطلاعاتی که درباره این شخصیت بزرگ، در اذهان مردم ، وجود دارد. مردمی که به عظمت او و جلالت قدر او، با جان و دل، معترفند.


اینک لحظه وداع با علی(ع)! چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر!

 فرستاد "ام رافع" بیاید، وی خدمتکار پیغمبر بود. از او خواست که : بر من آب بریز تا خود را شست و شو دهم. با دقت و آرامش شگفتی غسل کرد و سپس جامه های نویی را که پس از مرگ پدر افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می رفت.

به ام رافع گفت: بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.

لحظه ای گذشت و ناگهان از خانه شیون برخاست. پلک هایش را فرو بست و چشم هایش را به روی محبوبش که در انتظار او بود گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند با کودکانش.

از علی خواسته بود او را شب دفن کنند، گورش را کسی نشناسد و علی چنین کرد. اما کسی نمی داند که چگونه و کجا؟ در خانه اش یا بقیع؟ معلوم نیست، آنچه معلوم است، رنج علی است امشب، بر گور فاطمه.

دكتر علي شريعتي

تقدیر از دستان زحمت کش

جهت دریافت اطلاعات بیشتر روی عکس بالا کلیک کنید.