یکسال قبل ...
ساعت 7 بعد از ظهر روز نيمه شعبان سال 89.
تشنگي زياد و بي حوصلگي باعث شد، براي گذراندن اوقات باقي مانده تا غروب، راهي خيابان ها شوم.
پس از گشت و گذار در همه خيابان ها، در مكاني كه جشن و سرور خاصي بر پا بود توقف كردم، تا شاهد رفت و آمد مردم و برگزاري مراسم در آن مكان باشم.
ظروف شيريني و سيني هاي شربت كه در بين مردم پخش مي شد و ترافيك اتومبيل ها كه پشت سر هم منتظر رسيدن به صف پذيرايي بودند، چهره شهر را عوض كرده بود.
از ديدن شادي و خوشحالي مردم مسرور بودم و آرزو كردم اي كاش، روزگارشان هميشه شاد و بي دغدغه باشد. به هر حال اين روز فرصت مناسبي است براي ابراز علاقه و ميل انتظاري كه در دل منتظران حضرت وجود دارد.
ولی متاسفانه صدای ناهنجار ترقه های گوناگون، نشان از بی فرهنگی بالای ما دارد که انگار، عقده های چهارشنبه سوری را در نیمه شعبان تلافی می کنیم.
..........................................
اما... ناگهان گفتگوي دو جوان كه چند قدم آن طرف تر از من ايستاده بودند، توجهم را جلب كرد. بنده كه عادت به شنيدن حرفهاي خصوصي ديگران ندارم، در گفتگوي آنها مطالبي به گوشم رسيد كه من را به كنجكاوي واداشت.
دو جوان از بچه هايي بودند كه در تدارك مراسم در حال برگزاري نقش بسزايي داشتند، اما حرفهايشان رنگ و بويي ديگر داشت.
صحبت ها اين گونه آغاز شد كه نفر اول از دومي پرسيد:
"اگه الان امام زمان ظهور كنه و خواستار حضور و همراهي ما بشه ... تو چيكار ميكني"؟
او شايد انتظار شنيدن جمله اي عارفانه را داشت، اما نفر دوم به گونه اي ديگر پاسخ داد:
"بابا حوصله داريا. تو اين گرماي جهنمي با اين اوضاع احوال اقتصادي آخه آقا بياد كه چي بشه" ؟
اولي بازهم پرسيد: "حالا اگه آقا اومد چيكار مي كني"؟
دومي جواب داد: "من كه پامو از خونه بيرون نميذارم".
نفر سومي به جمع اضافه شد، در حالي كه حاوي خبر مهمي براي آن دو نفر بود:
"آقا ديروز رفتيم با يه بنده خدايي معامله كنيم، مجبور شديم اونقدر قسم دروغ بخوريم تا جنس رو به يارو غالب كنيم بره".
دومي ازش پرسيد: "حالا چي شد... فايده داشت"؟
سومي گفت: "آره بابا. سود خوبي هم كرديم. توي معامله هاي امروزي اگه دروغ نگي و زبون نريزي كه كارت راه نميافته".
در بين اين گفتگوي گرم، اتومبيلي از دخترهاي جوان با وضع ظاهري نامناسب در حال گذر از خيابان بود. و اين سه جوان آنقدر مجذوب دخترها شدند كه حرف هايشان را فراموش کردند. بعد از چند ثانيه نفر سوم گفت: "بچه ها پايه هستيد بريم دنبالشون يه كم اذيتشون كنيم"؟
نفر دوم جواب داد: "نه بابا چرا اذيت كنيم. اگه اونام پايه بودن كه ديگه بقيه اش با من" ....
اما انگار نفر اول اصلا موافق نبود.
آنقدر گيج و حيرت زده بودم كه از آن مكان دور شدم تا شاهد اتفاقات نا مبارك بعدي نباشم.
..........................................
ناخود آگاه افكار پريشان ذهنم زبانم را به سخن باز كرد:
در جامعه امروز ما كه فريب و ريا و نفاق، مشخصه اصلي آن است
در روزگاري كه براي چند ريال سود بيشتر، مثل ريگ قسم دروغ مي خورند و به يتيم و صغير هم رحم نمي كنند
در دوراني كه هر روز مدل جديدي از تجاوز به نواميس مردم طراحي مي شود
در روزهايي كه حتي برادر هم چشم ديدن برادر خود را ندارد
و بدتر از همه، چهره هاي زشت و گناهكاري كه پشت نقاب پاك و مقدس نام اهل بيت خود را پنهان كرده است ...
آيا در اين جامعه و بين اين مردم، انتظار معناي و مفهوم واقعي خود را پيدا كرده است؟
آقاجان... و اگر روزي تو بيايي، همانطور كه قوم نبي خدا به خاطر گرما در تابستان و سرما در زمستان از جنگ و جهاد شانه خالي كردند، ما هم تو را تنها خواهيم گذاشت كه اگر غير از اين بود و تو حتي چند صد يار واقعي با خود داشتي، اين همه غيبتت طولاني نمي شد.
به خودم كه آمدم روبروي درب خانه ايستاده بودم. حسي غريب وجودم را فرا گرفته.
نواي روحبخش اذان به گوش مي رسد... "الله اكبر" ...و چه آرامش دلنشيني ...
انگار وقت افطار است ...