این روز ها ...

گاهي آنقدر نگاه ها به رويت سنگين مي شود و سكوت ها برايت مبهم

گاهي آنقدر حرفها گوشه دار است و زخم زبان ها تلخ

گاهي آنقدر دوستي ها و دلبستگي ها، رنگ زشتي و پلشتي مي گيرد

كه دوست داري روبروي كوهي بلند، بايستي و تمام دردهايت را فرياد بكشي

دوست داري وجودت را به تلاطم بادهاي سهمگين سونامي بسپاري

و دوست داري روي موج هاي دريا شبانه روزي بخوابي، بدون آنكه صداي نفس كشيدنت را بشنوي

اما انگار مجال رفتن را از تو گرفته اند، زانوانت سست شده اند و ناي راه رفتن نداری

اما تو تنهايي را دوست نداري

اما من اين همه خوب نبودن را نمي خواهم

شايد ... تو با اين همه ملال هاي پياپي خو گرفته اي

و چه مهربان است خداي بي همتايم ...

                    ..........................................

گاهي در اوقات دلتنگي و بي حوصلگي، دنبال صفحه اي بودم كه بنويسم يا بخوانم تا كمي حال و هوايم عوض شود كه در گشت و گذار اتفاقي بين كتاب هاي دبيرستان، به اين شعر زيبا و دلنشين رسيدم. شايد هر دفعه چندين بار آن را با خود مي خوانم و زمزمه مي كنم تا آنگاه كه احوالم كمي دگرگون مي شود.

به کجا چنین شتابان        گون از نسیم پرسید:

دل من گرفته زین جا        هوس سفر نداری زغبار این بیابان

همه آرزویم اما                چه کنم که بسته پایم ...

به کجا چنین شتابان       به هر آن کجا که باشد بجز این سرا، سرایم

          سفرت بخیر اما تو و دوستی، خدارا

          چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

           به شکوفه ها، به باران برسان سلام ما را ...

 

به یاد معلم عزیز آن دوران، که قبل از هر چیز برای من، یک دوست خوب و قابل احترام بود.

 استاد حسین سقایی هر کجا هستی، برایت آرزوی سلامتی و موفقیت دارم ....

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ...

یکسال قبل ...

ساعت 7 بعد از ظهر روز نيمه شعبان سال 89.

تشنگي زياد و بي حوصلگي باعث شد، براي گذراندن اوقات باقي مانده تا غروب، راهي خيابان ها شوم.

پس از گشت و گذار در همه خيابان ها، در مكاني كه جشن و سرور خاصي بر پا بود توقف كردم، تا شاهد رفت و آمد مردم و برگزاري مراسم در آن مكان باشم.

ظروف شيريني و سيني هاي شربت كه در بين مردم پخش مي شد و ترافيك اتومبيل ها كه پشت سر هم منتظر رسيدن به صف پذيرايي بودند، چهره شهر را عوض كرده بود.

از ديدن شادي و خوشحالي مردم مسرور بودم و آرزو كردم اي كاش، روزگارشان هميشه شاد و بي دغدغه باشد. به هر حال اين روز فرصت مناسبي است براي ابراز علاقه و ميل انتظاري كه در دل منتظران حضرت وجود دارد.

ولی متاسفانه صدای ناهنجار ترقه های گوناگون، نشان از بی فرهنگی بالای ما دارد که انگار، عقده های چهارشنبه سوری را در نیمه شعبان تلافی می کنیم.

        ..........................................

اما... ناگهان گفتگوي دو جوان كه چند قدم آن طرف تر از من ايستاده بودند، توجهم را جلب كرد. بنده كه عادت به شنيدن حرفهاي خصوصي ديگران ندارم، در گفتگوي آنها مطالبي به گوشم رسيد كه من را به كنجكاوي واداشت.

دو جوان از بچه هايي بودند كه در تدارك مراسم در حال برگزاري نقش بسزايي داشتند، اما حرفهايشان رنگ و بويي ديگر داشت.

صحبت ها اين گونه آغاز شد كه نفر اول از دومي پرسيد:

"اگه الان امام زمان ظهور كنه و خواستار حضور و همراهي ما بشه ... تو چيكار ميكني"؟

او شايد انتظار شنيدن جمله اي عارفانه را داشت، اما نفر دوم به گونه اي ديگر پاسخ داد:

"بابا حوصله داريا. تو اين گرماي جهنمي با اين اوضاع احوال اقتصادي آخه آقا بياد كه چي بشه" ؟

اولي بازهم پرسيد: "حالا اگه آقا اومد چيكار مي كني"؟

دومي جواب داد: "من كه پامو از خونه بيرون نميذارم".

نفر سومي به جمع اضافه شد، در حالي كه حاوي خبر مهمي براي آن دو نفر بود:

"آقا ديروز رفتيم با يه بنده خدايي معامله كنيم، مجبور شديم اونقدر قسم دروغ بخوريم تا جنس رو به يارو غالب كنيم بره".

دومي ازش پرسيد: "حالا چي شد... فايده داشت"؟

سومي گفت: "آره بابا. سود خوبي هم كرديم. توي معامله هاي امروزي اگه دروغ نگي و زبون نريزي كه كارت راه نميافته".

در بين اين گفتگوي گرم، اتومبيلي از دخترهاي جوان با وضع ظاهري نامناسب در حال گذر از خيابان بود. و اين سه جوان آنقدر مجذوب دخترها شدند كه حرف هايشان را فراموش کردند. بعد از چند ثانيه نفر سوم گفت: "بچه ها پايه هستيد بريم دنبالشون يه كم اذيتشون كنيم"؟

نفر دوم جواب داد: "نه بابا چرا اذيت كنيم. اگه اونام پايه بودن كه ديگه بقيه اش با من" ....

اما انگار نفر اول اصلا موافق نبود.

آنقدر گيج و حيرت زده بودم كه از آن مكان دور شدم تا شاهد اتفاقات نا مبارك بعدي نباشم.

         ..........................................

ناخود آگاه افكار پريشان ذهنم زبانم را به سخن باز كرد:

در جامعه امروز ما كه فريب و ريا و نفاق، مشخصه اصلي آن است

در روزگاري كه براي چند ريال سود بيشتر، مثل ريگ قسم دروغ مي خورند و به يتيم و صغير هم رحم نمي كنند

در دوراني كه هر روز مدل جديدي از تجاوز به نواميس مردم طراحي مي شود

در روزهايي كه حتي برادر هم چشم ديدن برادر خود را ندارد

و بدتر از همه، چهره هاي زشت و گناهكاري كه پشت نقاب پاك و مقدس نام اهل بيت خود را پنهان كرده است ...

آيا در اين جامعه و بين اين مردم، انتظار معناي و مفهوم واقعي خود را پيدا كرده است؟

آقاجان... و اگر روزي تو بيايي، همانطور كه قوم نبي خدا به خاطر گرما در تابستان و سرما در زمستان از جنگ و جهاد شانه خالي كردند، ما هم تو را تنها خواهيم گذاشت كه اگر غير از اين بود و تو حتي چند صد يار واقعي با خود داشتي، اين همه غيبتت طولاني نمي شد.

به خودم كه آمدم روبروي درب خانه ايستاده بودم. حسي غريب وجودم را فرا گرفته.

نواي روحبخش اذان به گوش مي رسد... "الله اكبر" ...و چه آرامش دلنشيني ...

انگار وقت افطار است ...

بنشین بر لب جوی و ...

     یادش بخیر...

روز اول دانشگاه، بعد از بیرون آمدن از همان کلاس اول دوستم علی، با آن لهجه زیبایش از ته دل فریاد زد : " ای خدا ... کِی برسه که ما هم بشیم ترم آخری و خلاص" ...

و حالا آرزوی علی برآورده شد و رسیدیم به صفحه آخر کتاب دانشگاه.

در این چند سال، از ترم های اول و آن اتفاقات عجیب و غریب گرفته، تا روزهای بعد که ورق برگشت و همه چیز رو به راه شد، همه مشتی خاطره هستند که یقینا بسیاری از آنها قسمتی از صفحات خوب و بد زندگیمان خواهند شد.

اما دلخوشی من در این مدت، اندکی دوست وهمراه است که در این چند سال به یاری هم، این مسیر پر پیچ و خم را گذراندیم. و نگرانم از آن که، سرنوشت ما همان ضرب المثلی شود که " از دل برود همان که از دیده برفت". کاش می شد بعد از این سال ها نیز، برای هم بمانیم و از کنار هم بودن لذت ببریم.

اما دریک چشم به هم زدن، بهمن ماه فرا می رسد و ورق کاغذی به عنوان مدرک مهندسی آن هم با معدل {سیزده و اندی} که احتمالا تا مدتی فقط برای گذاشتن روبروی آیینه یا در قندان، پُز دادن های آنچنانی و استفاده از پشت آن به عنوان چک نویس بسیار مناسب است ...و بعد از آن چه در انتظار ماست ...؟؟ که وقتی به اینجای داستان می رسم، مادر بزرگ عزیزم همیشه من را به یاد بزرگی خدا می اندازد و توکل به او را، امیدی برای ادامه راهم قرار می دهد.

این هم من و جمعی از دوستان با صفا و بی ریا ...

شبها در پارک ملت

 شاید بسیاری از شما برنامه معروف صبحگاهی " مردم ایران سلام " را به خاطر دارید.

برنامه ای که دو سال متوالی پخش و به پر بیننده ترین برنامه دهه اخیر سیما تبدیل شد.

برنامه ای که تمام ویژگی های یک مجله تصویری حرفه ای و مخاطب پسند را دارا بود. از مجری های مجرب و حرفه ای، گفتگوهای داغ و جذاب، میهمانان درجه یک گرفته، تا دکوپاژ و صحنه آرایی و میزان سن و ... از ویژگی های بارز این برنامه بود که البته، در راس هرم مدیریتی و اجرایی آن کسی نبود جز... رضا شهیدی فر.

رضا شهیدی فر نه نیاز به تعریف که نیاز به توصیف هم ندارد. پانصد روز متوالی طلوع خورشید را به مردم ایران تبریک گفت و هر روز دیرتر از روز قبل مردم را به سر کارهایشان فرستاد.

رضا شهیدی فر را از اعماق وجودم دوست دارم و بدون شک، او را بهترین مجری- تهیه کننده سیما می دانم. رضا با استفاده از تجربه و فوت و فن مجری گری و برنامه سازی، در کنار خصوصیاتی مانند هوش و کاریزمای شخصیتی، صراحت و فصاحت کلام و فارق از تمام اطوارها و کرشمه های رایج امروزی، آن چنان به گشاده رویی و لبخند در مقابل دوربین ظاهر می شود و صمیمانه با تماشاگر سخن می گوید که انگار به خوبی می داند رگ خواب بیننده اش کجاست.

و او بعد از دوسال چشم انتظاری، حالا با پارک ملت آمده است. برنامه ای به سبک و سیاق مردم ایران سلام، اما با این تفاوت که به جای صبح بخیر، خواب خوش را برای مردم آرزو می کند.

و شهیدی فر در این چند برنامه گذشته به خوبی نشان داده که محبوبیت خود و برنامه هایش بی دلیل نیست. برای اثبات این حرف، کافی است موضوعات و نوع و سبک گفتگوها را در این برنامه با سایر برنامه های دیگر مقایسه کنید. مطمئنا با کمی دقت و ریز بینی متوجه تفاوت ها خواهید شد. بدون اغراق، پخش این برنامه در این روزها که سریال ها و برنامه های ... کنداکتور شبکه ها را پر کرده ( در آینده خواهم نوشت) این برنامه واقعا غنیمتی است برای کسانی که دوست ندارند وقتشان بیخودی هدر رود. از این به بعد تمام قرارهای تفریحی و کاری!! راس ساعت 11 تعطیل و سکوت مطلق ... حتی لحظه ای را هم از دست نمی دهیم.

پارک ملت

یکشنبه تا چهارشنبه هر هفته

ساعت 23 تا 1 بامداد

شبکه یک سیما

 

پیام تسلیت

 

استاد گرامی: جناب آقای حیدر عنایتی

در گذشت تاسف بار پدر گرامیتان را به شما و خانواده محترم و معزز عنایتی تسلیت عرض می نمایم. یقینا فوت آن مرحوم بعد از مدت زیادی تحمل رنج بیماری، آن هم در چنین روز با برکتی نشان از توجه خاصه و رحمت الهی نسبت به آن بزرگوار دارد. برای ایشان، مغفرت و هم نشینی با اولیای الهی و برای شما عزیزان، طلب صبر و اجر از درگاه الهی خواستاریم.

 

بازگشت تلخ ...

   قصه از کجا شروع شد ...

       تذکر اول: پدر بزرگت میدونه تو اینوری هستی؟؟!!

       تذکر دوم : بچه برو دنبال درس و دانشگاه و ....

       اخطار اول : تو ولکُن نیستی نه ؟؟؟

       اخطار دوم = اخراج : نه دیگه، خیلی پررو شدی تو !!

و آخر ماجرا: با استناد به قانون جرايم رايانه ای
دسترسۍ به تارنماۍ فراخوانده شده امكان پذير نمۍ باشد.       

      و سر آغاز دوباره ...      

    بچه تراز الانم که بودم، فکر می کردم اساسا شیئی به نام فیلتر، فقط در تصفیه آب و روغن و هوا، آن هم فقط در اتومبیل کاربرد دارد. کمی که بزرگ تر شدیم و چشم و گوشمان بیشتر باز شد، و هر روز در اینترنت دنبال سایتهای مختلف به دیواری به اسم فیلترینگ برخورد می کردیم، معنای دیگر آن را نیز فهمیدیم.

و یک ماه پیش که بالاخره صابونش به تن خود ما هم کشیده شد، مزه ی آن را دریافتیم که واقعا چقدر تلخ است.

       ...................

   از همان روز اول بهمن ماه که قصد ورود به این محیط بی رحم مجازی را داشتم، مدام این جمله ماندگار دکتر شریعتی را با خودم زمزمه می کردم: دشمن آدمی فهم اوست، تا می توانی خر باش. و من تمام تلاشم را کردم، اما نشد و انگار، باید خریت را به گونه ای دیگر برای خودم تعریف کنم :

یک جوان بیست و چند ساله فخارخانه ای اصیل، که طایفه مادری اش هم به محله پر آوازه مختص آباد می رسد، قاعدتا جوان کله خر و کله شقی است.

      ....................

   اصولا فیلترینگ می تواند ابزار بسیار مفیدی برای مبارزه یا ریشه کن کردن بعضی مسائل نا هنجار اجتماعی باشد. اما به نظر بنده برای مبارزه و یا از بین بردن یک تفکر و یا جریان فکری که بر علیه ماست و احتمالا هم قدرتش در دنیای مجازی بسیار زیاد است، سیستم فیلترینگ نه تنها کاربرد ندارد، بلکه باعث تقویت نیروی مقابل می گردد . در این گونه مواقع، این مشکل و طرز برخورد با آن را می توان به کشتی در حال غرقی تشبیه کرد که سوراخ های عمیق، تمام بدنه اش را فرا گرفته و صاحبان آن قصد دارند با تخته چوب های نازک و بی جان، سوراخ ها را بپوشانند و از ورود آب به کشتی جلوگیری کنند.

البته این مسئله زیاد عجیب نیست. چون غالبا اکثر ما، هنگامی که به مسئله ای بر می خوریم، از زحمت حل کردن آن به راحتی گذشته و صورت مسئله را با خیال راحت پاک می کنیم.

اساسا فیلترینگ در ایران دلیل خاصی ندارد و بیشتر به حال و احوال فیلتریست محترم بستگی دارد که ...

     ..................

  به هر حال این بار که دوباره دست به قلم شده ام، با تمام وجود و با تمام انرژی آمده ام و اندک ترسی هم که داشتیم از بین رفته است. مسلما در ادامه این راه، نظرات، انتقادات، پیشنهادات و همراهی همه شما عزیزان بسیار مثمر ثمر و باعث دلگرمی بنده خواهد بود.