اینها اگر رد صلاحیت شوند چه خواهند کرد ؟؟

داود احمدی‌نژاد

با توجه به اینکه حاج‌داود داداش حاج‌محمود است و با توجه به اینکه علی‌رغم اختلاف نظر، اختلاف ظاهری ندارند، حاجی به شدت گرفتار می‌شود چون هرجا برود، همه شعار می‌دهند صل‌علی‌محمد، شبیه محمود آمد. لذا مجبور می‌شود برود عمل جراحی کند تا شبیه مشایی شود. آن‌هم مستلزم هزینه فراوان و وقت فراوان‌تر است.

ابراهیم اصغرزاده

اصولا اصغرزاده یک‌طوری است که هرطوری بشود، او یک طور دیگر می‌شود. احتمالاً این‌بار اصغرزاده با دوست‌هایش از دیوار شورای نگهبان می‌روند بالا و طی یک عمل انقلابی همه - حتی سعید حجاریان و ماکس وبر- را تأیید صلاحیت می‌کنند.

کامران باقری‌لنکرانی

اگر کامران‌جان رد صلاحیت شود، رئیس اتحادیه میوه و تره‌بار اطلاعیه می‌دهد و این عمل را آن‌هم در آستانه فصل تابستان که زمان رونق بازار «هلو»ست، به شدت محکوم می‌کند.

سعید جلیلی

احتمالاً بعد از رد صلاحیت جلیلی، کاترین اشتون هم به نشانه اعتراض استعفا می‌دهد. او به سرعت در یک اطلاعیه اعلام می‌کند که با توجه به اینکه مذاکرات هسته‌ای طول کشیده و من به دیدن ایشان عادت کرده‌ام، «تا سعید دوباره برنگرده واسة مذاکره، منم دیگه نمی‌رم سر کار؛ گفته باشم!»

غلامعلی حدادعادل

اگر حدادعادل رد صلاحیت شود، برمی‌گردد سر همان بیست، سی‌تا شغلی که دارد. اتفاق اصلی موقعی می‌افتد که حداد تأیید صلاحیت شود و مملکت بیست، سی تا مدیر کلیدی کم بیاورد.

اسفندیار رحیم‌مشایی

الهاک دیو و ریحانه جادو و شیر گویا و فولادزره دیو با والده و مرآت جنی و ملک شعبان و دیو قلعة سنگباران با موتور هوندا 125 به تهران حمله می‌کنند و با شعار زنده‌باد بهار، همه چمن‌های استادیوم آزادی را لگدمال می‌نمایند. بعد هم همه هنرپیشه‌های پیر و جوان به پرچمداری داریوش ارجمند، در حالی که سالار عقیلی برایشان سرود می‌خواند، خروج می‌کنند و جلوی شورای نگهبان با شدت هرچه تمام‌تر با هم عکس می‌گیرند اما در آن ایام پرکارترین شخص مملکت، رئیس جمهور است که باید مرخصی بگیرد و بیفتد دنبال کار رفیق. اگر هم نشد، لابد یک 10 روزی می‌رود دورکاری.

محمدرضا رحیمی

اگر رحیمی رد صلاحیت شود، به نشانه اعتراض 450 میلیون یورو به بازار ارز تزریق می‌شود تا دلار دوباره بشود 1000 تومان. بعد هم وثیقه می‌گذارند تا جوانفکر بیاید مرخصی و با هم به نفع مشایی انصراف می‌دهند. آنها اساساً آمده‌اند برای نیامدن.

محسن رضایی

با توجه به ثابت‌قدمی هرچه تمام‌تر رضایی در چندین دوره گذشته ریاست‌جمهوری و شدت حضور ایشان در عرصه، رضایی به سرعت یک اطلاعیه صادر می‌کند و از شورای نگهبان برای دقت فراوانشان که منجر به رد صلاحیت وی شده، تشکر و قدردانی می‌کند. بعد هم می‌رود که برای چهار سال بعد و چهارسال‌های بعدتر آماده شود. رضایی به قدری برای ریاست جمهوری دورخیز کرده است که هر دوره تا به خط آغاز می‌رسد، وقت می‌گذرد.

حسن روحانی

اگر حسن روحانی رد صلاحیت شود، با ده‌ها پروتکل و بخشنامه و نظم خاصی به مدت 120 سال متمادی در نهایت آرامش به این موضوع اعتراض می‌نماید.

علی فلاحیان

اگر زبانم لال، دیوار و موش دیوار و گوش نامحرم نشود، خدای ناکرده، بلانسبت، رویم به دیوار، علی فلاحیان رد صلاحیت شود، دیگر در واقع موضوع «صلاحیت»، «رد» شده است.

محمدباقر قالیباف

اگر قالیباف رد صلاحیت شود، لج می‌کند. بچه طرقبه هم وقتی لج کند، پل را کج می‌کند. آن‌وقت پل صدر می‌رود توی تونل نیایش و تونل نیایش هم از وسط اتوبان رسالت سرش در می‌آید بیرون و می‌خورد به بن‌بست. معابر را آب می‌گیرد. آشغال‌ها سر کوچه می‌ماند. مرده‌شورخانه تعطیل می‌شود.

مصطفی کواکبیان

اگر کواکبیان رد صلاحیت شود، جو نشاط در جامعه گسترده می‌شود چراکه عصبانی‌تر می‌شود. اصولاً کواکبیان هرچه عصبانی‌تر می‌شود، بانمک‌تر است لذا مملکت خنده‌بازار می‌شود و شور و نشاط انتخاباتی همه‌جا را فرا می‌گیرد. کواکبیان معلوم نیست چرا وقتی اخم می‌کند، از همه زوایا خندان به نظر می‌آید. حالا فکر کنید جماعت طرفدار هم بخواهند در حمایت از او تظاهرات کنند و بخندند... نگفتم مملکت خنده‌بازار می‌شود.

علی‌اکبر ولایتی

اگر ولایتی رد صلاحیت شود، دکتر پورحسین آرتروز گردن می‌گیرد چون ولایتی باز به شبکه 4 می‌رود و درباره تاریخ ایران و جهان صحبت می‌کند و پورحسین هم باید در تأیید سخنان ولایتی سر تکان دهد و مهره گردنش زودتر ساییده می‌شود.

هاشمی رفسنجانی

اگر هاشمی ردصلاحیت شود،موضوع و موضع طرفدارانش به کنار،کی می تونه جواب فائزه و حاج خانوم رو بده.بالاخص حاج خانوم که چند روز پیش اعلام کرده بود حاج آقا نباید نامزد ! بشه.

سایت انتخاب          

اينا رو فقط ميشه توي ايران پيدا كرد ...

بقيه عكس ها در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

مرثيه رفتنت را نابهنگام سرودي

هنوز داغ خاله عزيزم تازه بود كه ...

تو را از دست داديم ...

سلام مرا به پدرم،عمه ام و عموهايم برسان ...

و بدان كه ديدن چهره پسرهايت: از حاجي اسارت كشيده گرفته تا حسين ۱۳ ساله ات، در حالي كه گرد يتيمي به صورتشان نشسته و كمرشان از داغ تو خم شده، بسيار سخت و ناگوار است...

 

بگذار حرفهاي نگفته، ناگفته بماند.

فعلا خداحافظ ... همين حالا

اين خون چه ها چه نكرد ...

يا حسين ...

ما ۹ دي آمديم تا تو بماني

و باز هم مي آييم

با جانمان...

هر آنگاه كه احساس كنيم

قرار است اهریمنان در مقابل تو صف آرايي كنند ...

امتحان زندگي ...

برگه رياضي مجتبي

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند.
ناظم با چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی!

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ، آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت.

برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت.
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود.

امتحان ریاضی ثلث اول :

سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید!
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما !

سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه، که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.

سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد:
سئوال : نامساوی را تعریف کنید.
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران...اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد.

سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا، که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی، و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.

سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود...

معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت.
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
برگشت با صدای لرزانش فریاد زد:
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟

بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
و پشت در گم شد

برگرفته شده از وبلاگ چراغ سبز

16 آذر روز مثلا دانشجو ... مبارك

بقيه عكس ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

بدون شرح ...

كاري از بچه هاي موسسه ...

موسسه رهپويان دانش برگزار مي كند:

نشستي با عنوان

 (( محرم در شهر ما،آسيب ها و چالش ها ))

با حضور رياست محترم سازمان تبليغات شهرستان

پنج شنبه ۲۵ آبان - ساعت ۱۵ الي ۱۶:۳۰

كانون شهيد بني طبا

منتظر ديدار شما هستيم (حضور براي عموم آزاد است).

حاشيه هاي همايش وبلاگ نويسان ...

همايش وبلاگ نويسان دستور جلسه خاصي نداشت.

عليرضا توحيدي از همه دعوت كرده بود تا همديگر را ببينند و هركس هرچه دلش خواست، بگويد.

جلسه با معرفي حضار توسط حيدرعلي عنايتي شروع شد كه ايده بسيار جالبي بود و مورد توجه همه قرار گرفت.

حيدرعلي در عرض نيم ساعت آنقدر آب خورد كه مجبور شد برود بيرون دستشويي.

گوشي موبايلش را هم تازه عوض كرده بود و بلد نبود خاموش كند. نهايتا از بغل دستي اش خواست كه آن را روي ويبره بگذارد.

يك نفر از حضار همان اول كار گوشي اش زنگ خورد، رفت و ديگر هم نيامد به سلامتي.

سپس قرار شد همه به نوبت صحبت كنند:

امير سحابي فكر كرد خيلي خبريه و با توپ پر شروع كرد به نقد آنهايي كه از بيدگل مي نويسند و از آران حرفي نمي زنند، اما در نهايت پس از آن كه ديد بدجوري مورد طرفداري همه قرار گرفت، شديدا عقب نشيني كرد.

حسين بيدگلي گفت كه وطن من بيدگله و دلم ميخواد از بيدگل بنويسم، به كسي هم ربطي نداره.

جعفر عربيان هم همه حرفهايي را كه من در ذهنم آماده كرده بودم به زبان آورد. دستش درد نكنه، كار ما را راحت كرد.

اكبر ستاري هم هنوز در جو فضاي كاملا فرهنگي و بسيار نوستال‍‍ژيك همايش بود. معلوم بود رفته تا عوارضي برگشته خيلي خسته شده.

ميثم استاديان هم يك مقاله خواند كه كلا مي خواست بگويد آدم باشيد يا يك چيزي توهمين مايه ها.

احمد تمسكي هم گفت كه «شدشد نشدنشد» يعني اينكه اگه شد كه شد، ولي اگه نشد خب ديگه نشده، خيلي دست و پا نزن.

آقا فريدون توپش خيلي پر بود. بدش نميومد بلند بشه يه دست كتك به همه بزنه. بزنم به تخته، دستش هم مثل هيكلش سنگين به نظر مي رسيد.

نفر بعدي خودم بودم. تقريبا دو سه دقيقه هر چي چرت و پرت به ذهنم رسيد گفتم.

آخرين نفر هم عليرضا توحيدي بود كه حرفهاي خوبي زد. يكي از پيشنهادهاي قشنگش اين بود كه " به جاي اينكه خودمان را با كامنت هاي ناشناسي كه قصد اذيت كردن ما را دارند درگير كنيم، در حركتي بسيار خونسردانه يابو آب بدهيم و آنها را حذف كنيم."

اما نتايج بسيار مفيد و سازنده همايش وبلاگ نويسان به شرح زير مي باشد:

1-     1- اگر خواستيد روشنفكر بودنتان بيشتر نمود پيدا كند، مي توانيد از جملات بزرگان غربي در صحبت هايتان بيشتر استفاده كنيد. در ضمن به " گفتن بسم الله به جاي خواندن قرآن " در آغاز جلسات كفايت كنيد. همچنين مي توانيد به جاي " فرستادن صلوات بگوييد : درود بر پيغمبر "

2-      2- مقرر شد براي رفع مشكلات بين گروه 1+5 و ايران، چندتن از وبلاگ نويسان با شيريني و دسته گل خدمت سركار خانم اشتون برسند و از اين ايشان دلجويي نمايند و عرض كنند كه اگر راضي شوند تحريم ها را بردارند، ايشان را در همايش بعدي وبلاگ نويسان دعوت نمايند.

3-      3- تصميم بعدي اين بود كه در شهر زير زميني همبودگاه نوش‌ آباد يك سايت هسته اي ساخته شود و در آن محصولي به نام " بمب گوگلي " توليد شود.

4-      4- براي پايان دادن به پروژه جاده كنار گذر قرار شد همه وبلاگ نويسان، شنبه آينده ساعت 7 صبح همراه با بيل و كلنگ  روبروي استانداري اصفهان تجمع نمايند.

5-      5- تا حالا فكر مي كرديم فقط هابيل دختر دارد، پريشب فهميديم كه اتفاقا قابيل هم پسر دارد.

6-      6- حيدر علي عنايتي ابراز كرد كه از تك تك فحش هايي كه بهش مي دهند، پست مي سازد. او همچنين گفت كه استاد ريشه شناسي فحش هاي منطقه است. اصلا دوست دارد كه فحشش بدهند تا او هم بتواند مطالب جديد سرهم كند.

7-     7- در آخر جلسه، پشت سر صادق هدايت هم خيلي غيبت شد. البته در ادامه بحث بر سر فحش زيبايي كه مايه نزاع شده بود، با واژه اي جديد به نام «نیهیليسم» هم آشنا شديم.

مي خوان چه كنن يعني ...؟؟؟

همایش وبلاگ نویسان شهرستان آران و بیدگل

زمان: چهارشنبه 26 مهر ماه- ساعت 19

مکان : کانون شهيد بنی طبا

عليرضا توحيدي گفته : هر كه وبلاگ داره پاشه بياد

دوست داري حرفت شنيده شود ... بيا

مجمع رهپويان دانش برگزار مي كند: سلسله جلسات بحث آزاد

با حضور دانشجويان فعال شهرستان

اين هفته با موضوع «تفكيك جنسيتي در دانشگاه ها»


پنج شنبه 20 مهر ماه- ساعت 17- كانون شهيد بني طبا


از تمام دانشجويان علاقمند به شركت در مباحث (مخصوصا موافقان طرح تفكيك جنسيتي)، دعوت مي شود حضور بهم رسانند.

باز هم شهر من ...

با سلام 

به زودي مطالب دنباله داري در مورد فرهنگ و آداب و رسوم مردم آران و بيدگل در زمينه هاي مختلف نوشته خواهد شد.

دوستان عزيز اگر سو‍‍‍‍ژه جالبي در اين زمينه مد نظر دارند، لطفا بيان بفرمايند.

با تشكر


فاطمه، فاطمه است ...

در جامعه ما، زن به سرعت عوض می شود ؛ جبر زمان و دست دستگاه -هر دو- او را از "آنچه هست" دور می سازند و همه خصوصیات و ارزشهای قدیمش را از او می گیرند تا از او موجودی بسازند که میخواهند"؛ و "می سازند" و می بینیم که "ساخته اند"!!

این است که حادترین سوالی که برای "زن آگاه" در این عصر مطرح است، این است که:"چگونه باید بود؟"

زیرا، می داند که بدان گونه که "هست"، نمی ماند و نمیتواند بماند و نمی گذارندش که بماند؛و از سویی ،ماسک نویی را که می خواهند بر چهره قدیمش بزنند،نمی خواهد بپذیرد، می خواهد خود تصمیم بگیرد،"خویشتن جدیدش" را خودآگاهانه و مستقل و اصیل آرایش کند، ترسیم نماید؛اما نمیداند "چگونه؟"؛

نمیداند این چهره انسانیش -که نه آن "قیافه موروثی" است، و نه این"ماسک بزک کرده تحمیلی و تقلیدی"- چه طرحی دارد؟ شبیه کدام چهره است؟

مردم ما همواره از فاطمه دم میزنند ،هر سال دهه ها برایش میگیرند، صدها هزار دوره و مجلس و منبر روضه و جشن و عزا به خاطرش برپا میکنند ...... و با این همه چهره روشن او شناخته نیست و تنها چیزی که مردم ما از این شخصیت مقدس و بزرگ میدانند، این چند قلم تکرار مکررات نسل اندر نسل و قرن اندر قرن است که شب و روز ، و در تمامی سال و سراسر عمر ، بازگو میشود.
و اما درباره آنچه که باید از فاطمه آموخت، هیچ، و در نقشی که شخصیت او در زندگی و سرنوشت پیروانش دارد ، تنها و تنها ، شفاعت و آن هم در قیامت است

این است تمام اطلاعاتی که درباره این شخصیت بزرگ، در اذهان مردم ، وجود دارد. مردمی که به عظمت او و جلالت قدر او، با جان و دل، معترفند.


اینک لحظه وداع با علی(ع)! چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر!

 فرستاد "ام رافع" بیاید، وی خدمتکار پیغمبر بود. از او خواست که : بر من آب بریز تا خود را شست و شو دهم. با دقت و آرامش شگفتی غسل کرد و سپس جامه های نویی را که پس از مرگ پدر افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می رفت.

به ام رافع گفت: بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.

لحظه ای گذشت و ناگهان از خانه شیون برخاست. پلک هایش را فرو بست و چشم هایش را به روی محبوبش که در انتظار او بود گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند با کودکانش.

از علی خواسته بود او را شب دفن کنند، گورش را کسی نشناسد و علی چنین کرد. اما کسی نمی داند که چگونه و کجا؟ در خانه اش یا بقیع؟ معلوم نیست، آنچه معلوم است، رنج علی است امشب، بر گور فاطمه.

دكتر علي شريعتي

تقدیر از دستان زحمت کش

جهت دریافت اطلاعات بیشتر روی عکس بالا کلیک کنید.

دانشجوي واكسي ...!!

يك عقد كنان بي نظير ...

الف - مادر گرانقدر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند: «همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم. وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند، گفتم سفره ی عقد بچینند. آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی از آنها وصلت کرده از خوشحالی دف می زنند. زمانی که داشتم به دست و پای ابن یامین حنا می بستم انگار کسی به من گفت: حوریان، حنا را از دست و پای داماد می ربایند.»


                                                                                              

خوش بحال غنچه هاي نيمه باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران ‌خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم‌ نرمک می‌‌رسد اینک بهار

خوش به‌حال روزگار

خوش به‌ حالِ چشمه ‌ها و دشت‌ ها

خوش به‌ حال دانه ‌ها و سبزه‌ ها

خوش به‌ حال غنچه ‌های نیمه ‌باز

خوش به‌ حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به ‌حال جام لبریز از شراب

خوش به ‌حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام

باده رنگین نمی ‌بینی به‌ جام

نُقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می‌ که می‌ با ید تُهی‌ ست

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای‌ دریغ از ما اگر کامی ‌نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت ‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

   

         فريدون مشيري

او هم لباس مي خواهد نه ... ؟؟

                                                                          

سهم من و تو ...

زندگي يك قالي بزرگ است 

كه هر هزار سال يك بار، فرشته ها قالي جهان را در هفت آسمان مي تكانند، تا گرد و خاك هزار ساله اش بريزد و هر بار با خود مي گويند :

" اين قالي اي نيست كه قرار بود انسان ببافد... اين فرش فاجعه است : 

 با زمينه سرخ خون و حاشيه هاي كبود معصيت و نقش برجسته هاي ستم. "

فرشته ها گريه مي كنند و قالي را مي تكانند و دوباره با اندوه بر زمين پهنش مي كنند.


گره تو هم تا ابد بر اين قالي خواهد ماند، طرح و نقشت نيز. 

و هزاران سال بعد آدميان بر فرشي خواهند زيست كه گوشه اي از آن را تو بافته اي.

كاش گوشه اي را كه سهم توست زيباتر ببافي.


چند كلمه ...

   جناب آقاي منصوري

       سلام عليكم

حاصل ورود عزت مندانه شما به عرصه انتخابات و در پي آن، ايجاد همدلي و اتحادي كه با تلاش و خون دل خوردن بزرگان شهر ايجاد شد، پيروزي شيريني بود كه ديروز براي مردم ما رقم خورد.

مردمي كه سالهاست بوي فقر و عقب ماندگي را چشيده اند و غبار فتتنه و افسردگي بر چهره شهرشان خودنمايي مي كرد، ناگهان شوري عظيم در دل هايشان نشست، اختلافات خشك و بي ريشه را به باد فراموشي سپردند، قلب هايشان با هم گره خورد، دست در دست هم نهادند، اشك بر گونه هايشان جاري شد و با نور اميدي كه در وجودشان حاصل شده بود غريو اتحاد و پيروزي سر دادند كه :

             همراه شو عزيز كين درد مشترك                     هرگز جداجدا درمان نمي شود

و آنها ثابت كردند كه با يك دل و يك رنگ بودن مي توان دست نيافتني ترين آرزوها را ممكن ساخت.

آن شب كه شما با تمام وجود و احساس در مقابل مردم ايستاديد، سوگند خورديد و آبروي شريف خود را گرو نهاديد كه تمام تلاش خود را تا پاي جان براي پيشرفت و اقتدار ما به كار خواهيد بست، باعث شد تا بسياري از سرخوردگان و غم زدگان به جرگه متحدان شما بپيوندند و با اميد به استشمام هوايي تازه و فردايي روشن پاي به عرصه انتخابات بگذارند.

و سرانجام خدايي كه با ما بود و طعم شيرين پيروزي را به كام مردم ما ريخت.

بنده به عنوان يك عضو كوچك، با تبريك و خسته نباشيد خدمت شما و تمام مردم شهرم، خرسندي خود را ابراز مي كنم و در عين اميدواري،  يقين دارم كه جناب شما از لحظه ورود به ساختمان مثلثي و نشستن به روي صندلي سبز، به فكر حل مشكلات و دغدغه هاي اين مردم شريف خواهيد بود.

پيشرفت و آباداني شهر را به همراه سلامتي و توفيق روز افزون براي شما خواستارم. 

                                                                                                              عليرضا جندقيان

                                                                                                               13 اسفند 90


                                                      

 

                         عكس از وبلاگ آقاي حسين بيدگلي

برگرفته شده

 

فرياد نمي كشم كه خواهند گفت از استخوان درد است

مويه نخواهم كرد ...  باور نمي كنند كه اين صداي زخمي يك مرد است

گريبان نمي درم ... كه عرياني

عادت درختان بي تصميم در تازيانه هواي سرد است

 

                                                   سروده اي در فيلم برف روي شيرواني داغ


        لينك دانلود يه آهنگ احساسي فوق العاده زيبا و شنيدني از پويا بياتي

                           گوش كنيد و لذت ببريد

http://www.bahar-graphic.com/download/1390/08/Pouya%20Bayati%20-%20Donyaye%20Man%20%5B128%5D.mp3

 

امشب :‌ ميدان شهدا ...غريو شادي يك شهر

اوج لذت يك برد شيرين در شبي به ياد ماندني

حتي با يك يار كمتر و ۲ گل عقب تر همچنان سروري مي كنيم
 
اين اوج اقتدار است ...

دختر كه گريه نمي کند ...

 

دختر كه نمي خندد

دوچرخه ؟ نه جانم

دختر كنار مادرش شبيه درسش بنشيند

و آش رشته هم بزند

و خيره شود آنقدر

به رد گرگر و خاكستر

كه صورتش از فرط غصه

گل بياندازد

ش ش ش

دختر كه گريه نمي كند ...

                                                          سروده اي از : رويا زرين

 


 پي نوشت :

شيداي شب وارد سال دوم خود شد ... و ديگر هيچ

بدون شرح

انشا یک بچه دبستانی در مورد ازدواج

 نام : كمال   

 كلاس :دوم دبستان   

 موزو انشا : عزدواج!  

 هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

 در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به

تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

 اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.   

 مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.

همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

 دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است هم خوشمزه تراست. تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند! 

 اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد. برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

 قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

 البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

بدون عنوان

در بساط ژنده‌اش رنگ پیدا می‌کنی. رنگ شادی که به زندگی کودکان می‌زند.

رنگ
رنگ
رنگ
آبی
زرد
نارنجی
و سفید

و در دستان پینه بسته‌اش خط و خطوط  فراوان از پیچ و خم زندگی و یک معمای حل نشده هست: «امروز چگونه به فردا می‌رسد؟»

و خدا هنوز آن بالا است.

 کاش با فروش همه بادکنک‌ها، خستگی‌هایش کم شود...

 
    پي نوشت :
اين روزها آنچه كه بيشتر از هر چيز در خيابان هاي شهر ما چشم نوازي مي كند، رفت و آمد انواع اتومبيل هاي گرانقيمت وارداتي است.
 
البته خدا را شكر آنقدر مردم ما به اين مسئله عادت كرده اند و ديگر با انگشت به هم نشان نمي دهند.
 
اما آنچه كه هميشه ذهنم را مشغول مي كند اين است كه آيا به همان اندازه كه پولدارهايمان ثروتمند شده اند،نيازمندان جامعه هم فقير تر شده اند يا اينكه آن كارخانه دار معروف هرگاه فرد نيازمندي به او مراجعه مي كند، از كمك به او دريغ نخواهد كرد.
 
كاش آن گفتار اميرالمومنان در مورد ما صدق نكند كه فرمودند:‌ هر جاي شهر كه كاخي برافراشته شود يقينا قبل از آن خانه مستمندي ويران شده است.
 
حضرت عباسي وقتي مردي را ببيني كه براي جور كردن جهيزيه فرزندش، با دنيايي از شرمندگي در مقابل نگاه خانواده اش، دنبال ۵۰۰ هزار تومان وام قرض الحسنه مي دود و بخاطر نداشتن ضامن كارمند به او وام نمي دهند ... دردت نمي آيد ...
 

عبرت 2

"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: "چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد" ؟

 او در جواب گفت: در دنيا،50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند.  5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ...

و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم نيز... نمي گويم : خدایا چرا من؟

 

این بار شما بنویسید ...

                     

        فقط یک روز که دوست دارید

                                                در زندگی تان تکرار شود ....؟؟

 

روز اول دانشگاه ...

تفاوتش با سال قبل این بود که درب ورودی خواهران و برادران از هم جدا شده بود.

مقابل هر درهم، نگهبانی ایستاده بود تا کسی یواشکی از در دیگری فرار نکند. فاطی کماندوی معروف، نگهبان درب خواهران بود.

انگار اینجا قیامت است و این ها هم، درهای بهشت و جهنم اند.

با خودم گفتم اگر درب های ورودی از هم جدا شود، دیگر همه مشکلات برطرف خواهد شد؟

پس آن طرف درب ها چه ؟ نگاه ها، خنده ها، تیکه پرانی ها، اسمس ها، حجاب ها ... و حتی بیرون دانشگاه ... آن اتومبیل های مدل بالا که قول و قرارشان را داخل دانشگاه گذاشته اند و حالا منتظرند ...

با این صحنه ها، یاد ماموران راهنمایی رانندگی افتادم که معمولا برای کنترل سرعت، مقابل پارک مدنی می ایستند. اما چون دیگر همه می دانند که اینجا ماموری ایستاده است، با سرعت مجاز حرکت می کنند. اما بعد از آن مامور، چه کسی مراقب سرعت هاست ؟

البته این مسائل طبیعی است، چون تا آنجا که یادم می آید در مواجهه با مشکلات، از راه حل های مقطعی و کوتاه مدت که عمدتا هم به نتیجه نمی رسد استفاده می کنیم و سعی کرده ایم به راحتی فقط صورت مساله را پاک کنیم و بگوییم تمام شد ...

اما یک بار فکر نکرده ایم که ریشه یک مشکل از کجاست و چگونه باید با برنامه ای منطقی و اصولی با آن برخورد کرد.

 

آخرش چند ...؟؟

از همان کلاس سوم ابتدایی که جدول ضرب را یاد گرفتیم تا همین چند وقت پیش، فکر می کردیم که دو  ضربدر دو می شود چهار. اگر کسی هم می گفت که به جان مادرم قسم می شود پنج تا، یا می گفتند دیوانه است یا شوخی می کند.

اما تازگی ها انگار دو دو تا خیلی بیشتر از این ها می شود: مثلا چند صد میلیون یا چند هزار میلیارد !!! ... از دوستی دلیلش را پرسیدم جواب داد: "ای بابا تو خیلی از دنیا عقبی". اما هر چه فکر کردم نفهمیدم دنیا کجا رفته که ما از او جا مانده ایم. یعنی فاصله ما با دنیا از حد فاصل فلکه فندقی شهرک صنعتی تا مرده شور خانه پشت پارک شادی بیشتر است !!؟؟

اما من هر چه حساب و کتاب کردم دیدم هر چه هم بخواهیم مرام بگذاریم و رفاقتونه حساب کنیم ...

دو دو تا نهایتا می شود ده تا و آله ای...