در حرم یار (1)




مشرف شدن به شهر پیامبر و سرزمین وحی آروزی قلبی همه ماست، اما کسی که یک بار به این سفر مقدس برود، برای بار دوم لحظه شماری می کند.
از سال 84 که توفیق زیارت پیدا کردم ،یکی از اصلی ترین دعاهایم این بوده که دوباره بتوانم پای در سرزمین وحی بگذارم.
و حالا هفت سال گذشت و بالاخره قرعه به نام بنده سراپا تقصیر افتاد.
و ۲۴ فروردین، روزی ماندگار در تاریخ زندگی متاهلی ما شد.
اما ...
مسلم است که عده ای آدم وجود دارند که یا بنده میانه خوبی با آنها ندارم، و یا آنها از بنده خوششان نمی آید که هیچ، دوست دارند سر به تن اینجانب نباشد.
اعتراف می کنم که خیلی از اوقات حرفهای نسنجیده زده ام و اعمال ناشایستی مرتکب شده ام که باعث رنجش دیگران از بنده شده است.
پس وظیفه خود می دانم که از همه شما و مخصوصا افرادی که باعث آزرده خاطر شدنشان گشته ام ، درخواست حلالیت و طلب بخشش نمایم.
از تمام دوستانی که محبت داشته اند و التماس دعا گفته اند، سپاسگزارم و اگر قابل و لایق باشم به یاد همه دوستان خواهم بود.
مطمئن باشید در روضه منوره و زیر ناودان طلا، شما را فراموش نخواهم کرد.
حال نوشت :
منم مثل تو مات این قصه ام ...




خسته ام ...
از این همه پوچ بودن و تهی شدن.
حالم و روزم خوش نیست.
سر سوزن ذوقی هم ندارم،
این را همین دو سه روز پیش فهمیدم.
خسته ام از یکشنبه بازار دلم،
مدتهاست حرفهایم را به زبان نمی آورم،
حتی انگشتانم تاب نوشتن هم ندارد.
مجبورم در دلم تلنبار کنم،
به خاطر همین است که کمی سنگ دل شده ام.
" به نام خدایی که داشتنش جبران تمام نداشته هاست ... "
این جمله را برعکس کن ... می شود حال و روز من
خدا که هیچ ... خیلی وقت است که حتی یادی از تو هم نمی کنیم،
تو که روزی تمام دلخوشی و امید من بودی،
خیلی بی معرفتم نه ؟؟
ناراحتم از سکوت هایی که نمی شکند و
دلواپسم از حرفهایی که به جای بر زبان آوردن، پیامک می شود.
پل های پشت سرم جنسشان نا مرغوب است،
روزهای امروزم معنای زندگی ندارد،
روبرویم تاریکی محض است،
و آه که چقدر خسته ام.
کاش می شد رفت، خیلی زود ...
داشتم می گفتم روبرویم تاریکی است
اشتباه نمی کنم ؟؟
احساس می کنم روشنایی در راه است،
گمان می کنم نزدیک است، اما چند روزی فاصله دارد.
روزها را می شمارم،
هفت، هشت، نه ... تا برسد به بیست و چهار.
و من دلخوشم به 24
دلخوشم به مرکز گردش عالم هستی: کعبه
دلخوشم به روز شهادت مادر : آن هم کنار بقیع
پس تاریکی را به باد می سپارم

عكس هاي بيشتر در ادامه مطلب ( حتما ببينيد )

پي نوشت:
چند ساله كه شده بود فكر هر روزه ام
و اين يك سال و اندي كه ديگر صبر و قرارم به انتها رسيده بود
انگار زندگيم رو هوا بود
واقعا ديگه نمي دونستم جواب سوالهاي هر روزه مردم رو چي بدم:
" تو كه بايد بشي ... اِاِاِ چرا نميشي ؟؟؟؟ "
اون روزي كه گفتن فعلا نميشه، بدترين روز زندگيم بود
اما صبر كردم و صبر و صبر
به انتظار فرجي و نشانه اي
باور كنيد خون دل خورديم همه
و اين باب المراد با وفا...
اما ...
آره باورش خيلي سخته
انگار امروز كلا تو توهمم
امروز به اندازه روز ازدواجم خوشحالم
زنگ خانه كه خورد فهميدم خبري در راه است
چقدر انتظار اين يك ماه آخر،سخت و نفس گير بود
گفت: پستچي ام بيا بسته را بگير
وقتي بسته رو ديدم دست و پام شل شد ... ديگه حال حرف زدن هم نداشتم
يه ماچ آبدار بهش كردم
و اون اولين كسي بود كه شيرينشو خورد
بعد از ماه ها انتظار و دعا و ...
امروز ۱۸ آذر ماه ۹۱
كارت معافيت من آمد
و بازهم مي مانيم كه چگونه بگوييم خدايا شكر كه لا اقل به دل خودمان بچسبد
اگر بعد از مدت زمان زيادي به سفر مشهد برويم، زيارت اول حال و هواي ديگري دارد.
سعي مي كنيم با تمام وجود و خلوص و انجام تمام مستحبات و اعمال، راهي زيارت شويم.
اول از همه غسل زيارت مي كنيم. در مسير راه سرمان رو به پايين است و آهسته گام برمي داريم. كم كم در دلمان ارتباطي برقرار مي كنيم و دور مي ريزيم هر آنچه در وجودمان است، به جز ياد و ذكر خدا و اين آقاي دوست داشتني.
اولين نگاهمان كه به گنبد طلايي رنگ مي خورد، ناخودآگاه دلمان مي لرزد و ياد آنهايي مي كنيم كه ملتمس دعا بودند.
بغض گلوگير و حلقه اشك در چشم، نشانه خوبي براي وصل شدن است.
اذن دخول مي خوانيم و اجازه مي گيريم تا با وجودي سرتاپا معصيت و سياهي و با كوله باري از گناه، پاي در مكاني بگذاريم كه همه نور است و صفا و جايي براي قلم عفو كشيدن بر گناهان.
هنگام ورود به حرم و ديدن آن ضريح مطهر، لحظه هاي دل انگيزي است.
بغض در گلو مي شكند و اشك ها جاري مي شود و سلامي رو به حرم كه آرامشي عجيب به وجود انسان مي بخشد.
اينجاست كه فقط دوست داري اشك بريزي. لازم نيست چيزي به زبان بياوري، حرف هايت از شاهراه دلت منتقل مي شود.
زيارت نامه مي خوانيم به نيابت از تمام گذشتگان و تمام آنها كه آرزو داشتند در اين ساعت كنار ما بودند ...
با طمانينه و آرامش، تمام فكر و ذهنت را به كار مي گيري تا بتواني از اين لحظات، نهايت استفاده را ببري.
و پس از زيارت نامه، دعاي مخصوص بعد از زيارت كه شاهكاري فوق العاده است.
آن جا كه مي گويد " اى آقاى من، اگر براستى زمين از گناهان من آگاه بود حتماً مرا در خود فرو برده بود
يا اگر كوهها بدانها اطلاع داشت مرا درهم مى شكست يا اگر آسمانها مى دانستند مرا ربوده بودند يا اگر درياها مى دانست مرا درامواج خود غرق مى كرد
اى آقاى من ... و اى مولا و سرور من ... براستى بارها شد كه به مهمانيت آمدم، پس محرومم مكن از آنچه به درخواست كنندگانت وعده فرمودى "
و حالا وقت زيارت جامعه كبيره خواندن است. جملات ناب و بلند عرفاني در رساي بزرگترين و مقربترين مخلوقات خداوند كه حتي اگر كمي به معاني آن دقت كنيم، درمي يابيم كه چه گنجينه هاي عظيمي از علم و معرفت در اختيار ماست و ما گاهي از آنها غافل مي شويم...
.
.
.
حدود يك ساعتي گذشته است. به رواق امام بر مي گرديم و بچه داري مي كنيم و حالا نوبت خانم هاست كه به زيارت بروند.
مهدي كوچولو همچنان تب دارد و مرضيه در راه برگشت باز هم بستني مي خواهد.
هنگام ورود به هتل، قرار مي گذاريم كه فردا صبح تا لنگ ظهر بخوابيم.
اين هم مهدي عزيز و مرضيه نازنين

از 12 مرداد 91 كه تاريخ ازدواج ما بود، فرصت اولين مسافرت دو نفره يا به اصطلاح همان ماه عسل پيش نيامده بود.
دليل آن هم مشغله كاري چند ماه گذشته و دانشگاه همسرم و بعضي اتفاقات ريز و درشت تلخ و شيريني بود كه براي ما بوجود مي آمد.
اما پس از گرفتن مرخصي طولاني جهت استراحت، اولين فكري كه به ذهنم رسيد، يك مسافرت چند روزه بود.
وقتي آدم دلش مي گيرد و خسته مي شود از حال و هواي گرفته شهر و ديدن مردمي كه اميد به زندگي شان در حد ليگ برتر ايران است و هر روز افسرده تر و پژمرده تر از ديروز هستند، وقتي كه آدم مي خواهد دور شود از هياهوهاي هر روزه زندگي تكراري و كمي هم خودش باشد و با خودش خلوت كند، ناخودآگاه دلش هواي مشهد مي كند و آن حرم نوراني و آرامبخش و آن آقاي مهربان و رئوف.
خلاصه پس از رايزني هاي فراوان با عيال محترمه جهت نرفتن چند روزه به دانشگاه، به دنبال يك همسفري خوب مي گشتيم و چه كسي بهتر از استاد هزار نكته و خانواده محترمش.
ميثم استاديان دو فرزند نازنين دارد:
فرزند اولش مرضيه 4 ساله است : دختري باهوش، مودب، شيرين زبان و بسيار دوست داشتني.
مرضيه كلا عاشق خوردني هاي جورواجور است. مواقعي كه بيرون از هتل بوديم، تقريبا نيم ساعتي يكبار با جمله به ياد ماندني ( هَ بَبَ اي ( بابايي ) يَ چيزي ام بري مَ بخر ) از پدرش تقاضاي خريد خوراكي جديد مي كرد.
از ديگر ويژگي هاي مرضيه اين است كه عاشق پله برقي است. هر جا كه پله برقي بود، مانند عاشقي كه معشوقه خود را مي بيند، مرضيه هم به سمت پله برقي مي دويد و گاها رفت و آمد از اين وسيله چندين بار تكرار مي شد.
البته بعضي اوقات هم كه مرضيه تقاضاهاي عجيب و غريب مي كرد، سوار شدن به پله برقي، نخود سياه خوبي به شمار مي رفت.
اما فرزند دوم ميثم مهدي نام دارد.
مهدي 8 ماهه، كودكي آرام و خوش اخلاق است. البته متاسفانه به دليل تبي داشت و عفونتي كه در بدنش بود، در اين مسافرت كمي اذيت شد.
خلاصه اينكه :
ساعت 35 دقيقه بامداد روز دوشنبه، بليط قطار از تهران داشتيم.
و حدود ساعت 1 بعدازظهر دوشنبه، به مشهد رسيديم و در هتلي در خيابان امام رضا كه از قبل رزرو كرده بوديم، مستقر شديم.
پس از صرف ناهار و استراحتي مختصر، حدود ساعت 7 بعدازظهر راهي حرم شديم.
ادامه دارد ...
چند روزي نبودم
جاي شما خالي رفته بوديم مشهد ماه عسل
به همراه ميثم هزار نكته
از اين سفر به يادماندني براي شما خواهم گفت...

ماه رمضان از راه رسيد/ بايد روزه بگيريم ؟؟/ اوه تازه خبرنداري زن هم بايد بگيري !!/
براي آرامش بيشتر در حالت روزه داري، دكتر خاتمي قرص نورتريپتيلين تجويز مي كند/
سه شنبه 3 مرداد ساعت 11 شب مي رويم خواستگاري/ سر رو به پايين، صورت سرخ و سفيد ... چه پسري والا/ حالا اين وسط پرسپوليس هم بازي دارد كه خاك عالم بر سرش مي بازد/ الكي الكي به تفاهم مي رسيم/ قرار مجلس روي هم زدن مهريه و خواندن صيغه محرميت مي شود شب جمعه يعني پس فردا شب/
فردا صبح در خانه را كه باز مي كنم، نصف شهر خبردار شده اند/ اين روزها نقش ميثم بسيار پررنگ است: همراز و هم سخن بي نظير اين چند ماه اخير، اگر او نبود ..../ آدم نمي داند بايد خوشحال باشد يا ناراحت؟/
شب جمعه و يك عالمه استرس/ جاي يك نفر خيلي خالي است: كاش مي بودي پدر.../ مادرم سعي مي كند خيسي چشم هايش را با لبخند روی لبش بپوشاند/
ميثم اس ام اس داد در چه حالي؟ جواب دادم : فشارم افتاده از استرس، گفت صيغه را كه خوندي، دست عيالتو بگير بيار فين بلال بخوريم/ باورش چه سخت است/ این چند ساعت مات و مبهوت مي ماني كه : من كجام؟ اينا كين؟ من دارم چه مي كنم؟/ دو سه روز زمان نياز است تا به حالت عادي برگردم/ اين همه پيام هاي تبريك از همه طرف، كمي به آدم روحيه و باور مي بخشد/
عصر جمعه مي رويم خونه مجيد چي توز، جهت روش كوبيدن و چرت و پرت سر هم كردن/ يك هفته مانده به عقد و هزار جور استرس برای تهيه و تدارك مراسم/ پدرسوخته طلا چقدر گرون شده/ ولي در عوض، حاج امرالله روحيه و نشاطش چند برابر شده/
بالاخره شب وصال فرا رسيد/ لباس عروس و آرايشگاه و شيريني ياس و دسته گل عروس و محضر آقاي محدث/ سي و شش تا امضا و دو تا شاهد و كله قند سابيدن و كلي عكس گرفتن/ شيرين ترين لحظات زندگي آدم : واقعا بي نظير است/ آيا وكيلم؟ ، بعد از چیدن گل و گلاب آوردن و زير زبوني : بله / و حالا تازه يك نفس راحت كشيديم / و پنج شنبه 12 مرداد مي شود سالروز ازدواج ما/
تازه حالا بايد رفت توي مجلس عقد كنان واحد خواهران/ حلقه را كه دستم کرد، كم كم باورم مي شود كه گوش هايم دراز شده است/ هر روز در خيابان و وبلاگ و موبايل و مسجد و نانوايي 16 بار با اين سوال مواجه مي شوم كه : شيريني ها را تنهايي خوردي؟ و جواب مي دهم كه نه بخدا، دوشنبه10 مهر بيایید عرشيا به صرف ميوه و شيريني/
دلم براي رفقا چقدر تنگ شده، سعيد كه رفته تهران سر كار، مهرداد كه نمي دونم دوباره چه مرگش شده كه دوست داره بميره، احمد هم كه كم پيداست معمولا، علي خاص رو هم كه ولشكون كلا/ نگاهم كه به ورق مي خورد آه از نهادم مي آيد بيرون : بعد از شلمي با دست خالي، هيچي بيشتر از پر كردن سر تله حال نمي دهد/
حالا اين وسط ويروس عفوني هم مي افتد به جانمان/ لا مصب حال و روز براي آدم نمي گذارد/ شب قدر و امامزاده قاسم و بازهم او كه همه جا بايد صحبت هاي دلنشينش حال همه را بگيرد/ راه را كج مي كنيم به سمت مسجد محقق : ابوحمزه و حميد شاهميرزايي همراه با یک دنیا صفا و معنویت: و امام حسيني كه اشك بر او معجزه مي كند در حد المپيك لندن /
حرف از برگزاري اجلاس سران غير متعهد ها هم به وسط مي آيد/ و زميني كه تكان خورد و دلهاي ما را فروريخت/ گاهي وقتها سري مي زنم به وبلاگ ها، حيدر عنايتي و پونه قدوسي بدجور رفته اند توي هم، ميثم هم كه هنوز سرش درد مي كند، حسين بيدگلي يك بار عجیب قاطي كرده بود : به در و ديوار و زمين و زمان بد و بيراه گفته بود/
كم كم بوي عيد فطر مي آيد : اين بهترين روز زندگي من است/ اللهم اهل الكبرياء و العظمه/ باز هم او آمد و سخنراني كرد : انگار سرقفلي همه مراسم ها، سخنراني حضرت عالي است/ و خلاصه اينكه : زندگي خوب است ... اگر آنطور كه هست به آن نگاه كني
و توصيه اي به دوستان هم سن و سال خودم :
تا شور و نشاط جواني داريد و انرژي شاد بودن و تفريح برايتان مانده، ازدواج كنيد. ازدواج كردن بعد از گرفتن فوق ليسانس و رفتن به سربازي و پيداكردن كار خوب و چند سال كاركردن براي جمع كردن سرمايه، باور كنيد به درد عمه تان هم ديگر نمي خورد. بخدا حتی برای یک پسر دانشجو بیکار بدون سرمایه و ماشین و خانه هم دختر خوب پیدا می شود ... شما برای ازدواج در حال حاضر که بدترین شرایط ممکن از لحاظ گرانی و تورم هست، در حد یک مراسم بسیار آبرومند و درست و حسابی با کلیه خریدهای عقد و برنامه های جانبی اش حتی در حد بسیار عالی، به مبلغی در حدود 3 تا 5 میلیون تومان نیاز دارید.
در هفته اي گذشت - جاي شما خالي - دو سه روزي مسافرتي داشتم به شمال كشور: مفيد و مختصر
البته گمان مي كردم كه از طول سفر و حواشي و اتفاقات آن، بتوانم سفرنامه اي اساسي در بياورم.
اما اين چند روز هرچه فكر ميكنم، مي بينم در امر خاطره نويسي سر سوزني هم استعداد ندارم.
نميدانم چطوري است كه حيدر علي عنايتي، خيلي كه همت كند موتورش را سوار مي شود، يك دور ميدان معين آباد را مي زند، از عباس ساطع ميوه اي مي خرد و سپس به طرف ميدان بهشتي مي آيد،
در حالي كه روي موتور آواز مي خواند و چشم هايش به دنبال سوژه براي نوشتن پست هايش مي گردد، گذري هم از خيابان نواب مي كند تا اگر عباس بابا يا دايي احمد آنجا نشسته باشند برايشان دستي تكان دهد،
سپس راهي خانه مي شود : يا مستقيم مي رود سراغ كامپيوترش، يا صاف مي پرد توي رختخواب ... از همين چند دقيقه مي تواند 16 تا پست در بياورد هر كدام 6 صفحه.
اما گذشته از اين حرف ها، اين سفر كوتاه اما دلنشين، چند حاشيه و اتفاق جالب براي ما داشت كه مي توان به عنوان خاطره اي به ياد ماندني از آنها ياد كرد:
1- كلاردشت بهشت روي زمين ايران است : هوايي صاف، دلنشين و اكثر اوقات سرد و مرطوب. شبهايي كه در شهر ما زير كولر هم از گرما نمي شود خوابيد، ما در آنجا تمام درها و پنجره ها را مي بستيم، تازه پتو هم «پَل» مي گرفتيم، باز هم سردمان بود.
2- شنا كردن در دريا و سپس دراز كشيدن روي ماسه هاي داغ ساحل، چه لذتي دارد و چقدر آرامش بخش است.
3- بالاترين عكس العمل دو نفر شمالي در حالت دعوا با يكديگر اين است كه در فاصله 2 متري هم مي ايستند و با صداي بلند و لهجه غليظ شمالي، به يكديگر فحش مي دهند : دريغ از يك مشتي، لگدي، چيزي ... والا در بيدگل ما كسي به كسي «تو» بگويد، گوشش را دَر مي كنند عين آب خوردن.
4- يك خانم شمالي از ما پرسيد " از كجا آمده ايد " گفتيم از كاشان. گفت: " خوش بحالتان، كاشان همان مشهده ديگه !! "
5- از يك شمالي پرسيديم : اذان مغرب چه ساعتي است؟ جواب داد " نميدونم والا 5 و 6 . " دوباره كمي مكث كرد و گفت : ديگه ساعت 7 حتما اذان گفتن ...
6- يك روز عصر در حال قدم زدن بوديم كه ناگهان، توسط يك خانم شمالي به عروسي دعوت شديم. ما هم حس كنجكاوي مان گل كرد كه ببينيم آداب و رسوم شمالي ها در عروسي چگونه است. مراسم در يك حياط بزرگ بود كه دور تا دور آن صندلي چيده شده بود و برادران و خواهران گرامي به صورت كاملا جدا نشسته بودند. ما وقتي رسيديم، بزن و بكوب اوليه تمام شده بود، ولي خبر از عروس و داماد نبود. پس از پرس و جو متوجه شديم كه حالا وقت خوردن شام است. تازه بعد از شام، عروس و داماد مي آيند و مراسم اصلي شروع مي شود.
7- وقتي قرار است به سفر برويد، سعي كنيد تمام دغدغه ها و مشغوليت هاي فكري و ذهني خود را در شهر و خانه خود جا بگذاريد و با خيالي راحت و آسوده سفر كنيد. اگر در سفر باشيد، در حالي كه ذهنتان درگير مشكلات تان هست و مدام به آنها فكر مي كنيد، نه خود لذت مي بريد و نه به همسفري هايتان خوش مي گذرد.
پنچ شنبه گذشته، آنقدر آشفتگی اوضاع فعلی مرا تحت تاثیر قرار داده بود که ناگزیر، مجبور به نوشتن شدم تا شاید کمی احساس سبکی کنم و در نهایت، بیان اصل داستان را به پست بعدی وانهادم.
اما به دلایل مختلف از نوشتن این مطلب صرف نظر کردم. شاید مهمترین دلیل، این باشد که دوست دارم شادی هایم را با دوستانم تقسیم کنم، نه مشکلات و دلواپسی هارا.
گاهی تحمل رنج ها و ناگواری ها می تواند آسان باشد، اگر به آنها به دید آزمایشی الهی بنگریم و به شیرینی و آسانی پس از آن اعتقاد داشته باشیم.
از تمامی دوستان که شاید باعث نگرانی آنها شدم عذر خواهی می کنم. امیدوارم بنده را عفو نمایند.
اما این بار، در مورد موضوعی می نویسم که لااقل برای چند روز بساط شادی و مسرت ما را فراهم کرد و من را از لاک تنهایی و بی حوصلگی بیرون کشید.
شاید هیچ مسئله ای مرا در این حال و احوال خوشحال نمی کرد، به جز آنکه خبر دامادی یکی از بهترین دوستانم را بشنوم که اتفاقا نسبت خویشاوندی نزدیکی هم با یکدیگر داریم.
شاه داماد قصه ما علی آقا نام دارد. بدون اغراق، مهمترین ویژگی اخلاقی او ساده دلی و خوش قلبی است. پسری که به دور از تمام هیاهو و جنجال های امروزی، به عقاید دینی و اخلاقی پای بند است و چیزی به اسم بد خلقی و بی مروتی در طینت و باطن او یافت نمی شود.
آماده شدن و تدارک برای این مراسم از چند روز قبل، شورو حال خاصی بین دوستان ایجاد کرده بود که در روز سه شنبه هم، با حضور گرم و صمیمی خود در مراسم سنگ تمام گذاشتند و باعث دلگرمی دوست و همکلاسی خود شدند.
لحظاتی که او را در آغوش گرفتم و با حس و حال عاشقانه و برادرانه او را بوسیدم و دامادی اش را از اعماق وجود به او تبریک گفتم، آنقدر خاطره انگیز و دلنواز بود که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد.
به امید آنکه سیر داماد شدن دوستان عزیزم با سرعت فراوان به وقوع بپیوندد، بهترین و زیباترین زندگی را برای این زوج گرامی آرزو می کنم و امیدوارم شهد شیرین خوشحالی و شادی این روزها، تا ابد در کامشان شیرین بماند.

این هم من و ماه داماد نازنین...
گاهي آنقدر نگاه ها به رويت سنگين مي شود و سكوت ها برايت مبهم
گاهي آنقدر حرفها گوشه دار است و زخم زبان ها تلخ
گاهي آنقدر دوستي ها و دلبستگي ها، رنگ زشتي و پلشتي مي گيرد
كه دوست داري روبروي كوهي بلند، بايستي و تمام دردهايت را فرياد بكشي
دوست داري وجودت را به تلاطم بادهاي سهمگين سونامي بسپاري
و دوست داري روي موج هاي دريا شبانه روزي بخوابي، بدون آنكه صداي نفس كشيدنت را بشنوي
اما انگار مجال رفتن را از تو گرفته اند، زانوانت سست شده اند و ناي راه رفتن نداری
اما تو تنهايي را دوست نداري
اما من اين همه خوب نبودن را نمي خواهم
شايد ... تو با اين همه ملال هاي پياپي خو گرفته اي
و چه مهربان است خداي بي همتايم ...
..........................................
گاهي در اوقات دلتنگي و بي حوصلگي، دنبال صفحه اي بودم كه بنويسم يا بخوانم تا كمي حال و هوايم عوض شود كه در گشت و گذار اتفاقي بين كتاب هاي دبيرستان، به اين شعر زيبا و دلنشين رسيدم. شايد هر دفعه چندين بار آن را با خود مي خوانم و زمزمه مي كنم تا آنگاه كه احوالم كمي دگرگون مي شود.
به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید:
دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری زغبار این بیابان
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ...
به کجا چنین شتابان به هر آن کجا که باشد بجز این سرا، سرایم
سفرت بخیر اما تو و دوستی، خدارا
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها، به باران برسان سلام ما را ...
به یاد معلم عزیز آن دوران، که قبل از هر چیز برای من، یک دوست خوب و قابل احترام بود.
استاد حسین سقایی هر کجا هستی، برایت آرزوی سلامتی و موفقیت دارم ....
یکسال قبل ...
ساعت 7 بعد از ظهر روز نيمه شعبان سال 89.
تشنگي زياد و بي حوصلگي باعث شد، براي گذراندن اوقات باقي مانده تا غروب، راهي خيابان ها شوم.
پس از گشت و گذار در همه خيابان ها، در مكاني كه جشن و سرور خاصي بر پا بود توقف كردم، تا شاهد رفت و آمد مردم و برگزاري مراسم در آن مكان باشم.
ظروف شيريني و سيني هاي شربت كه در بين مردم پخش مي شد و ترافيك اتومبيل ها كه پشت سر هم منتظر رسيدن به صف پذيرايي بودند، چهره شهر را عوض كرده بود.
از ديدن شادي و خوشحالي مردم مسرور بودم و آرزو كردم اي كاش، روزگارشان هميشه شاد و بي دغدغه باشد. به هر حال اين روز فرصت مناسبي است براي ابراز علاقه و ميل انتظاري كه در دل منتظران حضرت وجود دارد.
ولی متاسفانه صدای ناهنجار ترقه های گوناگون، نشان از بی فرهنگی بالای ما دارد که انگار، عقده های چهارشنبه سوری را در نیمه شعبان تلافی می کنیم.
..........................................
اما... ناگهان گفتگوي دو جوان كه چند قدم آن طرف تر از من ايستاده بودند، توجهم را جلب كرد. بنده كه عادت به شنيدن حرفهاي خصوصي ديگران ندارم، در گفتگوي آنها مطالبي به گوشم رسيد كه من را به كنجكاوي واداشت.
دو جوان از بچه هايي بودند كه در تدارك مراسم در حال برگزاري نقش بسزايي داشتند، اما حرفهايشان رنگ و بويي ديگر داشت.
صحبت ها اين گونه آغاز شد كه نفر اول از دومي پرسيد:
"اگه الان امام زمان ظهور كنه و خواستار حضور و همراهي ما بشه ... تو چيكار ميكني"؟
او شايد انتظار شنيدن جمله اي عارفانه را داشت، اما نفر دوم به گونه اي ديگر پاسخ داد:
"بابا حوصله داريا. تو اين گرماي جهنمي با اين اوضاع احوال اقتصادي آخه آقا بياد كه چي بشه" ؟
اولي بازهم پرسيد: "حالا اگه آقا اومد چيكار مي كني"؟
دومي جواب داد: "من كه پامو از خونه بيرون نميذارم".
نفر سومي به جمع اضافه شد، در حالي كه حاوي خبر مهمي براي آن دو نفر بود:
"آقا ديروز رفتيم با يه بنده خدايي معامله كنيم، مجبور شديم اونقدر قسم دروغ بخوريم تا جنس رو به يارو غالب كنيم بره".
دومي ازش پرسيد: "حالا چي شد... فايده داشت"؟
سومي گفت: "آره بابا. سود خوبي هم كرديم. توي معامله هاي امروزي اگه دروغ نگي و زبون نريزي كه كارت راه نميافته".
در بين اين گفتگوي گرم، اتومبيلي از دخترهاي جوان با وضع ظاهري نامناسب در حال گذر از خيابان بود. و اين سه جوان آنقدر مجذوب دخترها شدند كه حرف هايشان را فراموش کردند. بعد از چند ثانيه نفر سوم گفت: "بچه ها پايه هستيد بريم دنبالشون يه كم اذيتشون كنيم"؟
نفر دوم جواب داد: "نه بابا چرا اذيت كنيم. اگه اونام پايه بودن كه ديگه بقيه اش با من" ....
اما انگار نفر اول اصلا موافق نبود.
آنقدر گيج و حيرت زده بودم كه از آن مكان دور شدم تا شاهد اتفاقات نا مبارك بعدي نباشم.
..........................................
ناخود آگاه افكار پريشان ذهنم زبانم را به سخن باز كرد:
در جامعه امروز ما كه فريب و ريا و نفاق، مشخصه اصلي آن است
در روزگاري كه براي چند ريال سود بيشتر، مثل ريگ قسم دروغ مي خورند و به يتيم و صغير هم رحم نمي كنند
در دوراني كه هر روز مدل جديدي از تجاوز به نواميس مردم طراحي مي شود
در روزهايي كه حتي برادر هم چشم ديدن برادر خود را ندارد
و بدتر از همه، چهره هاي زشت و گناهكاري كه پشت نقاب پاك و مقدس نام اهل بيت خود را پنهان كرده است ...
آقاجان... و اگر روزي تو بيايي، همانطور كه قوم نبي خدا به خاطر گرما در تابستان و سرما در زمستان از جنگ و جهاد شانه خالي كردند، ما هم تو را تنها خواهيم گذاشت كه اگر غير از اين بود و تو حتي چند صد يار واقعي با خود داشتي، اين همه غيبتت طولاني نمي شد.
به خودم كه آمدم روبروي درب خانه ايستاده بودم. حسي غريب وجودم را فرا گرفته.
نواي روحبخش اذان به گوش مي رسد... "الله اكبر" ...و چه آرامش دلنشيني ...
انگار وقت افطار است ...