خاطرات شمال ...
در هفته اي گذشت - جاي شما خالي - دو سه روزي مسافرتي داشتم به شمال كشور: مفيد و مختصر
البته گمان مي كردم كه از طول سفر و حواشي و اتفاقات آن، بتوانم سفرنامه اي اساسي در بياورم.
اما اين چند روز هرچه فكر ميكنم، مي بينم در امر خاطره نويسي سر سوزني هم استعداد ندارم.
نميدانم چطوري است كه حيدر علي عنايتي، خيلي كه همت كند موتورش را سوار مي شود، يك دور ميدان معين آباد را مي زند، از عباس ساطع ميوه اي مي خرد و سپس به طرف ميدان بهشتي مي آيد،
در حالي كه روي موتور آواز مي خواند و چشم هايش به دنبال سوژه براي نوشتن پست هايش مي گردد، گذري هم از خيابان نواب مي كند تا اگر عباس بابا يا دايي احمد آنجا نشسته باشند برايشان دستي تكان دهد،
سپس راهي خانه مي شود : يا مستقيم مي رود سراغ كامپيوترش، يا صاف مي پرد توي رختخواب ... از همين چند دقيقه مي تواند 16 تا پست در بياورد هر كدام 6 صفحه.
اما گذشته از اين حرف ها، اين سفر كوتاه اما دلنشين، چند حاشيه و اتفاق جالب براي ما داشت كه مي توان به عنوان خاطره اي به ياد ماندني از آنها ياد كرد:
1- كلاردشت بهشت روي زمين ايران است : هوايي صاف، دلنشين و اكثر اوقات سرد و مرطوب. شبهايي كه در شهر ما زير كولر هم از گرما نمي شود خوابيد، ما در آنجا تمام درها و پنجره ها را مي بستيم، تازه پتو هم «پَل» مي گرفتيم، باز هم سردمان بود.
2- شنا كردن در دريا و سپس دراز كشيدن روي ماسه هاي داغ ساحل، چه لذتي دارد و چقدر آرامش بخش است.
3- بالاترين عكس العمل دو نفر شمالي در حالت دعوا با يكديگر اين است كه در فاصله 2 متري هم مي ايستند و با صداي بلند و لهجه غليظ شمالي، به يكديگر فحش مي دهند : دريغ از يك مشتي، لگدي، چيزي ... والا در بيدگل ما كسي به كسي «تو» بگويد، گوشش را دَر مي كنند عين آب خوردن.
4- يك خانم شمالي از ما پرسيد " از كجا آمده ايد " گفتيم از كاشان. گفت: " خوش بحالتان، كاشان همان مشهده ديگه !! "
5- از يك شمالي پرسيديم : اذان مغرب چه ساعتي است؟ جواب داد " نميدونم والا 5 و 6 . " دوباره كمي مكث كرد و گفت : ديگه ساعت 7 حتما اذان گفتن ...
6- يك روز عصر در حال قدم زدن بوديم كه ناگهان، توسط يك خانم شمالي به عروسي دعوت شديم. ما هم حس كنجكاوي مان گل كرد كه ببينيم آداب و رسوم شمالي ها در عروسي چگونه است. مراسم در يك حياط بزرگ بود كه دور تا دور آن صندلي چيده شده بود و برادران و خواهران گرامي به صورت كاملا جدا نشسته بودند. ما وقتي رسيديم، بزن و بكوب اوليه تمام شده بود، ولي خبر از عروس و داماد نبود. پس از پرس و جو متوجه شديم كه حالا وقت خوردن شام است. تازه بعد از شام، عروس و داماد مي آيند و مراسم اصلي شروع مي شود.
7- وقتي قرار است به سفر برويد، سعي كنيد تمام دغدغه ها و مشغوليت هاي فكري و ذهني خود را در شهر و خانه خود جا بگذاريد و با خيالي راحت و آسوده سفر كنيد. اگر در سفر باشيد، در حالي كه ذهنتان درگير مشكلات تان هست و مدام به آنها فكر مي كنيد، نه خود لذت مي بريد و نه به همسفري هايتان خوش مي گذرد.
بعد نوشت:
قرار نيست هر آنچه كه اينجا نوشته مي شود مطابق ميل شما باشد ... پس لطفا مقدار زيادي تحمل همراه خود بياوريد