پدرم ...

 

غروب آفتاب عمر كوتاه بيست و سه ساله ات، 21 ساله شد.

و هنوز هم نگاه هاي پر سوال، سراغ تو را از من مي گيرند و من نشاني تو را در خاك جستجو مي كنم.

كاش قاب تصويري از نگاه پر محبت پدرانه ات، در دلم به يادگار مي گذاشتي.

ياد تو تا ابد در وجود ما زنده است

جايگاهت رفيع ، روحت شاد

 


سپاسگزاري از لطف بي دريغ همه دوستان، از عهده قلم قاصر بنده خارج است.

از همه بزرگان و اساتيد محترم نهايت تشكر و قدرداني را دارم.

اميدوارم در شادي هايتان شريك باشيم.

 

برگرفته شده

 

فرياد نمي كشم كه خواهند گفت از استخوان درد است

مويه نخواهم كرد ...  باور نمي كنند كه اين صداي زخمي يك مرد است

گريبان نمي درم ... كه عرياني

عادت درختان بي تصميم در تازيانه هواي سرد است

 

                                                   سروده اي در فيلم برف روي شيرواني داغ


        لينك دانلود يه آهنگ احساسي فوق العاده زيبا و شنيدني از پويا بياتي

                           گوش كنيد و لذت ببريد

http://www.bahar-graphic.com/download/1390/08/Pouya%20Bayati%20-%20Donyaye%20Man%20%5B128%5D.mp3

 

در گلو مانده ...

اين روزها، فيلم و تصوير خيلي ها از صدا و سيماي عزت جان پخش مي شود.

چه آنها كه رفتند و چه آنها كه ماندند.

چه آنها كه حالا داعيه انقلابي بودنشان به آسمان مي رسد.

اين روزها شريعتمداري هم خيلي پركار است.

اين روزها هم البته، بسياري از آنها كه بايد پخش شوند، پخش نمي شوند.

از بين آنها كه رفتند، حضور دو نفر بسيار پر رنگ است :‌ علامه مطهري و آيت الله بهشتي

خوش بحال اينها كه رفتند و نيستند ببينند ...

لحظه اي با خود گفتم : " اگر امروز اين دو بزرگوار هم زنده بودند، دور از ذهن نيست كه بگوييم جزو گروه خواص بي بصيرت دسته بندي مي شدند. "

آري اين انقلاب هنوز هم ناگفته ها فراوان دارد.

 

امشب :‌ ميدان شهدا ...غريو شادي يك شهر

اوج لذت يك برد شيرين در شبي به ياد ماندني

حتي با يك يار كمتر و ۲ گل عقب تر همچنان سروري مي كنيم
 
اين اوج اقتدار است ...

روز تلخ

طبق معمول يكشنبه ها صبح سر كلاس بودم. كنار خودم هم براي او جا گرفتم، اما نيم ساعت از كلاس گذشته بود و هنوز نيامده بود.

سابقه نداشت كه خواب بماند. اگر براي حضور غياب هم باشد حتما خواهد آمد.

همراهم دارد زنگ مي خورد. خود او، پشت خط است. لابد ميخواهد بگويد " حضوري من را هم بزن" . اشغال كردم و پيامك دادم " باشه ميزنم" .

دوباره پيامك زد " بيا بيرون كلاس". كمي نگران شدم. رفتم بيرون.

خواستم بگويم " مرده شور چرا كلاس نيومدي"  كه ناگهان چهره مضطرب و مشوشش، من را مات كرد. روي صندلي نشسته بود. چشمانش سرخ شده بود. بهم مي لرزيد. دستانش را گرفتم، سرد بود مثل يخ

گفتم چي شده پسر؟ با آن نگاه غم بار و صداي لرزانش گفت:‌ " هيچي بدبخت شدم ..."

گفتم " خب بگو ديگه نصف عمر شدم كه " . گفت بيا بريم...  

رسيديم توي حياط گفت " وايسا، آن نيكمت را نگاه كن ".  گفتم خب . گفت " قشنگ نگاه كن ببين اين دو نفر رو ميشناسي؟‌ ".

يه لحظه نفسم بند اومد. گفتم " پسر داري اشتباه مي كني، حرف بيخود نزن، زود قضاوت نكن " . گفت " نه اشتباه نمي كنم. چند روزه كه فهميده بابام ورشكست شده ديگه جواب تلفن منو هم نميده.حالا هم كه ديگه ... "

 مبهوت آن نيمكت بودم كه ديدم كنارم نيست. و رفت تا چند روزي در تنهايي اش، همنشين سكوت باشد.

از آن روز به بعد ديگر انگيزه اي براي موهاي مرتب و صورت صاف و لباس هاي شيك نداشت.

چند روز بعد رديف آخر كلاس ديدمش...

در حالي كه به نقطه اي خيره شده بود و فكر مي كرد به روزهاي خوش گذشته كه حالا ديگر طعم تلخ نابودي مي داد.

 

كمي بزرگ تر ...

همان روز اولي كه پس از گذشت دوران كودكانه ابتدايي، وارد مدرسه راهنمايي شهيد خدمتي شدم، و در حال و هواي پيدا كردن دوستان جديد و قديم بودم كه ما را به صف كردند و ناگهان آقاي معاون با آن صداي كلفتش فرياد زد: از جلو نظام...

و تقريبا همه بچه ها كه مانند منگول ها به هم نگاه مي كردند كه اين ديگر چه صيغه اي است؟ نوعي فحش به زبان آروني است، نحوه خوش آمد گويي به ورودي هاي جديد است، معنايش اين است كه از جلو به سمت نظام حركت كنيم يا اينكه جلو كه برويم به خيابان نظام وفا مي رسيم.

همه مات و مبهوت بودند كه دوباره آقاي معاون فرياد دلخراشش را تكرار كرد و بالاخره فهميد طبيعي است كه بچه 10- 12 ساله نفهمد از جلو نظام يعني چه؟

از جلو نظام يعني در حالي كه پشت سر هم در صف ايستاده ايم، دست چپ مان را به اندازه 90 درجه بالا بياوريم: در حالي كه بايد دقيقا به اندازه يك كف دست با شانه نفر بعدي فاصله داشته باشد. سپس بلند بگوييم: يا حسين و بعد از آن يك كار ديگر هم مي كرديم كه هر چه فكر كردم يادم نيامد.

يادم مي آيد بارها به خاطر رعايت نكردن فاصله سر انگشتانم با شانه نفر بعدي پشت كله اي خوردم.

اين روند تا دوران دبيرستان ادامه داشت كه بالاخره آقاي مدير فهميد كه اينجا مدرسه است آقاجان، نه پادگان كه قرار باشد همه به صف باشند و مرتب.

آن زمان اگر كسي حرف از سربازي مي زد در جواب مي گفتيم: " برو بابا حوصله داري به اونجام كه بايد برم سربازي " و حتي تا چند سال پيش وقتي جنس هاي مونث، ما را به خاطر رفتن به سربازي تمسخر مي كردند پاسخ مي داديم : " تا پسر نره سربازي مرد نميشه..."  كه البته در دلمان مي گفتيم " غلط كرده هر كي اينو گفته."

اما حالا كه خيلي الكي همه چيز جدي شده، اوضاع كمي فرق دارد. همه مي پرسند: " حالا كه درست تمام شده چه غلطي مي خواهي بكني؟ " به صورت بسيار رمانيك و متواضعانه بايد جواب داد : " ‌بايد رفت سربازي ديگه..." و خدا مي داند كه سربازي چيست ...

من خيلي با اصل موضوع مشكلي ندارم و حتي معلوم نيست چند ماه ديگر و چگونه قرعه به نام ما بيافتد، اما ...

وقتي الان ياد حرف دوستم سعيد مي افتم كه مي گفت:‌ " هنگام غروب آفتاب در سربازخانه كه هستي، تمام غم هاي عالم روي دلت مي نشيند ..."

احساس مي كنم بايد كمي خودم را به دوري از خانه و خانواده و دوستان، و نشستن در كنجي و تماشاي غروب آفتاب در تنهايي و دل گرفتگي عادت بدهم.