همان روز اولي كه پس از گذشت دوران كودكانه ابتدايي، وارد مدرسه راهنمايي شهيد خدمتي شدم، و در حال و هواي پيدا كردن دوستان جديد و قديم بودم كه ما را به صف كردند و ناگهان آقاي معاون با آن صداي كلفتش فرياد زد: از جلو نظام...
و تقريبا همه بچه ها كه مانند منگول ها به هم نگاه مي كردند كه اين ديگر چه صيغه اي است؟ نوعي فحش به زبان آروني است، نحوه خوش آمد گويي به ورودي هاي جديد است، معنايش اين است كه از جلو به سمت نظام حركت كنيم يا اينكه جلو كه برويم به خيابان نظام وفا مي رسيم.
همه مات و مبهوت بودند كه دوباره آقاي معاون فرياد دلخراشش را تكرار كرد و بالاخره فهميد طبيعي است كه بچه 10- 12 ساله نفهمد از جلو نظام يعني چه؟
از جلو نظام يعني در حالي كه پشت سر هم در صف ايستاده ايم، دست چپ مان را به اندازه 90 درجه بالا بياوريم: در حالي كه بايد دقيقا به اندازه يك كف دست با شانه نفر بعدي فاصله داشته باشد. سپس بلند بگوييم: يا حسين و بعد از آن يك كار ديگر هم مي كرديم كه هر چه فكر كردم يادم نيامد.
يادم مي آيد بارها به خاطر رعايت نكردن فاصله سر انگشتانم با شانه نفر بعدي پشت كله اي خوردم.
اين روند تا دوران دبيرستان ادامه داشت كه بالاخره آقاي مدير فهميد كه اينجا مدرسه است آقاجان، نه پادگان كه قرار باشد همه به صف باشند و مرتب.
آن زمان اگر كسي حرف از سربازي مي زد در جواب مي گفتيم: " برو بابا حوصله داري به اونجام كه بايد برم سربازي " و حتي تا چند سال پيش وقتي جنس هاي مونث، ما را به خاطر رفتن به سربازي تمسخر مي كردند پاسخ مي داديم : " تا پسر نره سربازي مرد نميشه..." كه البته در دلمان مي گفتيم " غلط كرده هر كي اينو گفته."
اما حالا كه خيلي الكي همه چيز جدي شده، اوضاع كمي فرق دارد. همه مي پرسند: " حالا كه درست تمام شده چه غلطي مي خواهي بكني؟ " به صورت بسيار رمانيك و متواضعانه بايد جواب داد : " بايد رفت سربازي ديگه..." و خدا مي داند كه سربازي چيست ...
من خيلي با اصل موضوع مشكلي ندارم و حتي معلوم نيست چند ماه ديگر و چگونه قرعه به نام ما بيافتد، اما ...
وقتي الان ياد حرف دوستم سعيد مي افتم كه مي گفت: " هنگام غروب آفتاب در سربازخانه كه هستي، تمام غم هاي عالم روي دلت مي نشيند ..."
احساس مي كنم بايد كمي خودم را به دوري از خانه و خانواده و دوستان، و نشستن در كنجي و تماشاي غروب آفتاب در تنهايي و دل گرفتگي عادت بدهم.