فرهنگ بيدگل به كجا مي رود ؟؟ ( قسمت دوم )
در جلسات عيد سعي كرديم در مورد مشكلات آموزشي مدارس، به يك جمع بندي برسيم تا بلكه بتوانيم در اين فرصت باقيمانده تا امتحانات و كنكور، فعاليت هاي مفيدي را انجام دهيم.
يكي از موارد بسيار ناراحت كننده براي من اين بود كه متوجه شدم در مدرسه خدمتي، مقطع سوم رياضي وجود ندارد. واقعا تا چند روز به اين فكر مي كردم در اين چند سال چه اتفاقي افتاده كه اينگونه ورق برگشته است ؟؟
به خاطر دارم همان سال اول دبيرستان، آن چنان شوق رفتن به رشته رياضي در وجودمان بود كه سر از پا نمي شناختيم.
شاخه نظري و مخصوصا رشته رياضي، براي خود پرستيژي داشت و مديران و معاونان، به دانش آموزان اين رشته نگاه خاصي داشتند و روي آنها حساب ويژه اي باز كرده بودند. و همه افتخار يك مدرسه در پايان سال، تعداد قبولي هايش در رشته هاي مهندسي و پزشكي و حقوق بود.
اما يكي از اصلي ترين مشكلات مدرسه خدمتي اين بود كه بچه هاي مقطع اول، هيچ آگاهي اي از رشته هايي كه قرار است سال آينده انتخاب بكنند- كه سرنوشت خود را به آن گره مي زنند- نداشتند.
اما به چند دليل : اول اينكه در مقطع اول، درس برنامه ريزي تحصيلي حذف شده بود. دوم اينكه مشاوران مدرسه آنچنان كه بايد و شايد به اين مسئله اهميت نمي دادند و سوم اينكه به گفته معاون مدرسه، طوري برنامه ريزي شده است كه اكثر دانش آموزان راهي مقطع فني حرفه اي شوند و در آنجا به ادامه تحصيل بپردازند !!! چرا ؟؟؟ نميدانم...
بنابراين تصميم گرفتم به هر نحوي كه شده روي اين مسئله تمركز كنم و توانم را به كار بگيرم تا هر آنچه كه تجربه دارم، در اين زمينه در اختيار بچه ها قرار دهم.
پس روز 14 فروردين با كلي ذوق و شوق وارد مدرسه شدم و اتفاقا اولين كلاس، كلاسي بود كه بين معلمان، به خط مقدم جبهه معروف شده بود : يعني هركس وارد مي شد، برگشتنش با خدا بود.
داخل پرانتز عرض كنم كه اين سركلاس رفتن ها اگر هيچ فايده اي هم نداشت، حداقل نتيجه اش اين بود كه فهميدم در مقوله كلاس داري بسيار توانا هستم و اگر روزي گذر ما به شغل معلمي بيافتد، احتمالا با موفقيت همراه خواهد بود.
اما پس از چند جلسه، آنچه سر كلاس ها مشاهده كردم، اوضاعي بسيار اسفناك و دردناك تر از آن چيزي بود كه تصور مي شد.
خلاصه كلام عرض كنم : تنها مسئله اي كه در فكر و ذهن تقريبا 70 درصد اين بچه ها اصلا وجود خارجي و داخلي ندارد، دغدغه هايي مانند درس خواندن، آينده، كار، سرنوشت، دانشگاه و ادامه تحصيل، و دستيابي به رتبه هاي بالاي علمي و آموزشي است.
به اين اميد پا در اين عرصه گذاشتم كه قدمي هر چند كوچك و ناچيز براي پيشرفت بچه هاي شهرم بردارم، اما زهي خيال باطل...
اما آنچه كه اندر احوالات نيكو و خيالات خوش بچه ها براي آينده شان مي گذشت، از اين قرار بود:
1-يكي مي گفت : من ميخواهم بروم فني و حرفه اي رشته تاسيسات، ديپلم بگيرم. بعدش بروم كنار دست پسرعمويم كه نبش چهارراه كاشان مغازه دارد، هم كار كنم هم صفاسيتي.
2-ديگري مي گفت : من ميخواهم بروم سپاه، چون شنيده ام آنجا نان شان در روغن است.
3-ديگري مي گفت : من مي خواهم بروم فني حرفه اي، اما چون شنيده ام دانشگاهش دختر ندارد، بسيار افسرده و غمگين شده ام.
4-ديگري در بين صحبت هاي من در مورد ويژگي هاي دانشگاه رفتن، درباره نحوه دختر بازي در دانشگاه سوال مي پرسيد.
5-تقريبا هيچ كدام از آنها از نحوه قبولي در دانشگاه، در مقطع فني و حرفه اي و اينكه چقدر اين مسئله براي ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر مشكل ساز خواهد بود، آگاهي نداشتند.
6-بسياري از آنها بالاترين آرزويشان گرفتن ديپلم فني بود، در حالي كه وقتي گذشته خودمان را مرور مي كنم، مي بينم از همان اول دبيرستان، براي كارشناسي ارشدمان هم برنامه ريزي مي كرديم. ما كه آنطور بوديم، الآن وضع مان اين است : خدا به داد آيندگان ما برسد.
7-مهم ترين مسئله براي آنها، راحتي و تن پروري است و مطرح كردن مسائلي مانند رفتن به لباس نظامي، به دليل تفكر اين چنيني صورت مي گيرد.
8-اگر خاطرتان باشد، چند وقت پيش در مورد يك اتفاق ناخوشايند در مدارس نوشتم كه خيلي ها آزرده خاطر شدند و عده اي دوستان حتي تحصيل كرده، آن را به پاي بي ادبي بنده گذاشتند، اما خدا وكيلي باور كنيد اينها شوخي نيست. اگر دقايقي را با بچه هاي دبيرستاني و راهنمايي بگذرانيد، در لحظه متوجه خواهيد شد كه فكر آنها حتي در سر كلاس معطوف چه مسائلي است ؟؟
شايد بارها اين جمله را شنيده بودم و حتي براي ديگران از روي شوخي نقل مي كردم، اما حالا ديگر با تمام وجود به آن اعتقاد پيدا كرده ام كه :
اينجا بيدگل است ... آخر دنيا
ادامه دارد ...
قرار نيست هر آنچه كه اينجا نوشته مي شود مطابق ميل شما باشد ... پس لطفا مقدار زيادي تحمل همراه خود بياوريد