اين صفحه سياه ...
خيلي وقت بود ازش بي خبر بودم. شايد از بي معرفتي من بوده كه بهش يه زنگ نزدم حالشو بپرسم.
عجب كه اين دنياي بي مروت به دوستي هاي ما هم ديگه رحم نمي كنه.
ولي وقتي چند روز پيش بعد از چند ماه، شمارشو روي گوشيم ديدم انگار بال درآوردم.
از صداش معلوم بود از دستم ناراحته.
رفتم بگم حالت چطوره ... كه يه دفعه گفت : " چرا مدتيه نمي نويسي؟؟ "
بهش گفتم : والا چي بگم " سرم شلوغه، وقتم كمه."
گفت : حرف مفت نزن اينا همش بهانه است. حرف دلتو بگو.
گفتم : به جان تو خسته شدم. ديگه ميخوام درشو تخته كنم برم پي كارم.
گفت : خب بقيه اش ...
ديگه قفل زبونم باز شد و شروع كردم به حرف زدن.
گفتم : " امان از وقتي كه دست آدم بي نمك باشه. امان از وقتي كه ميخواي حرف بزني اما نميتوني.
امان از وقتي كه حرف بزني، اما كسي نفهمه چي ميگي. امان از وقتي كه حرفات رنگ و بوي ريا بده.
امان از وقتي كه قرار باشه واسه ديگران حرف بزني. امان از وقتي كه مجبور باشي لبخند بزني و شاد باشي تا ديگران هي نپرسند: " بابا چته ناراحتي. "
امان از وقتي كه نميذارن دو سه روز مال خودت باشي.
پريد توي حرفم و گفت : اووووووه بابا چه خبرته. تو كه بي جنبه نبودي، چي شده كه اينقد دلت پره ؟
ولكون اين حرفا رو. اين مشكلات هميشه بوده. از اين به بعد ميخواي چيكار كني ؟؟
گفتم : ديگه بسّه هر چي نوشتم و حساب بقيه رو كردم.
حساب اينكه در مورد من قراره چه فكري بكنن. حساب اينكه طوري حرف بزنم كه به كسي بر نخوره.
خسته شدم از بس توي يه چارچوب خشك و بي احساس نوشتم، تا ملت بي جنبه خداي نكرده فكراي بد نكنن.
وقتي هم كه يه ذره پاتو اون طرف تر ميذاري، صداي همه در مياد كه " اي بابا بهت نمياد اين حرفا. "
خسته شدم از بس روي تك تك كلماتم فكر كردم كه خداي نكرده نوشته ام غير ادبي و غير ساختاري نباشه.
يك سال و نيم گذشت از روزي كه وارد اين دنياي مجازي شدم و ده ها اتفاق عجيبي كه افتاد اما بازهم موندم.
گفت : اون روزي كه ديدم اون گوشه نوشتي : " هركي مياد اينجا، همراه خودش اندكي تحمل بياره كيف كردم جون تو."
علي اينجا مال خودته... فقط از اون چارچوبي كه بارها خودت ازش حرف زدي - انصاف و اخلاق و ادب - خارج نشو، ديگه هر چي دوست داري بنويس.
خودت بارها از تلخي هاي اينجا برام گفتي. اما گفتي كه بازم اينجا رو دوست داري، بخاطر آدمايي كه شايد تا حالا اونا رو نديدي، اما انگار سالهاست باهاشون آشنايي.
از اين به بعد ديگه اينقد دنبال كلمات جورواجور نباش. براي دلت بنويس. حرفي رو بزن كه از دلت برمياد تا به دل بقيه هم بشينه.
دلتو بزن به دريا و به قول اون فاميلت كه روزي شش تا پست مي نويسه بگو " ها برو كه رفتيم . "
حرفاش كه تموم شد، انگار بار سنگيني از روي دلم برداشته شده بود.
نشستم پشت سيستم. شروع كردم به نوشتن...
چشم كه به هم زدم، صفحه پر شده بود از حرفاي نگفته اي كه مثل يه غده سرطاني داشت عذابم مي داد...
بعد نوشت :
درد كه ميگيرد قلبم لبخند ميزنم !! ...يادگارى توست.
قرار نيست هر آنچه كه اينجا نوشته مي شود مطابق ميل شما باشد ... پس لطفا مقدار زيادي تحمل همراه خود بياوريد