اين روزها فكر كردن و نوشتن و دست به قلم بردن، مثل هميشه راحت نيست.

ايده اي به ذهنم مي رسد، چند خطي روي كاغذ مي نويسم. اما كلمات و جملات، ديگر مثل هميشه پشت سر هم رديف نمي شوند.

خواستم از مرگ خاله عزيزم بنويسم ... از رفتن ناگهاني اش ... از بيماري دردناكش ... از جاي خالي اين روزهايش ... از صورت غم بار بچه هايش كه گرد و غبار يتيمي آن را نوازش مي دهد ... از پريشان احوالي مادرم ... اما نميدانستم چگونه توصيف كنم لحظه اي كه ناباورانه زير پيكر بي جانش را گرفتم ... لحظه اي كه روي كفنش را گشودم تا دخترش براي آخرين بار صورت مهربانش را ببيند...

خواستم از حال و روز اين روزهاي خودم بنويسم ... كه شده كار و كار و ... كه شده فكر كردن به ديگران ... كه شده تحمل دردهايي كه نميدانم آنها را كجاي دلم بگذارم ... اما گاهي بسيار سخت است آنچه را كه در دل مي گذرد، به زبان آورد.

خواستم از ورود به 24 سالگي ام بنويسم ... از برنامه ريزي براي يك جشن تولد متفاوت ... از يك سال هايي كه مي آيد، اما هنوز نمي دانم كم مي شود يا زياد ... از كيك تولدي كه قرار بود دو نفره فوت شود.

خواستم از رفقايم بنويسم ... از دل تنگي برايشان ... از قراري كه روزي گذاشتيم و شايد فراموشمان شده.

خواستم از امام رضا بنويسم ... از بغض در گلو مانده ... از احساس غربت اين روزها... از دلتنگي براي چند لحظه ايستادن در صحن انقلاب و سلامي رو به حرم.

خواستم از شهرم بنويسم ... از آشوب هايي كه براي آن پيش بيني مي كنم ... از خاكستر زير آتش ... از مردي كه هنوز نمي خواهد سايه سنگين رياستش را از چهره زشت و كريه شهر بردارد.

خواستم از خدا بنويسم ... براي تشكر از او ... براي هرآنچه كه خواستم و او نه نگفت.

اما نوشتن وقت بسيار مي خواهد و فكر آزاد و راحت كه اين روزها تنها كالايي است كه در زندگي من يافت نمي شود.

چند خطي نوشتم از آنچه كه در ذهن و قلبم مرور مي شد تا هم شيداي شب – كه روزي برايش شيدايي مي كردم - بيش از اين احساس تنهايي و غربت نكند و هم شايد به گونه اي بتوانم دغدغه هايم را به فراموشي بسپارم.

کم فروغی ما را به بزرگی خودتان ببخشید

یا علی