روز تلخ
طبق معمول يكشنبه ها صبح سر كلاس بودم. كنار خودم هم براي او جا گرفتم، اما نيم ساعت از كلاس گذشته بود و هنوز نيامده بود.
سابقه نداشت كه خواب بماند. اگر براي حضور غياب هم باشد حتما خواهد آمد.
همراهم دارد زنگ مي خورد. خود او، پشت خط است. لابد ميخواهد بگويد " حضوري من را هم بزن" . اشغال كردم و پيامك دادم " باشه ميزنم" .
دوباره پيامك زد " بيا بيرون كلاس". كمي نگران شدم. رفتم بيرون.
خواستم بگويم " مرده شور چرا كلاس نيومدي" كه ناگهان چهره مضطرب و مشوشش، من را مات كرد. روي صندلي نشسته بود. چشمانش سرخ شده بود. بهم مي لرزيد. دستانش را گرفتم، سرد بود مثل يخ
گفتم چي شده پسر؟ با آن نگاه غم بار و صداي لرزانش گفت: " هيچي بدبخت شدم ..."
گفتم " خب بگو ديگه نصف عمر شدم كه " . گفت بيا بريم...
رسيديم توي حياط گفت " وايسا، آن نيكمت را نگاه كن ". گفتم خب . گفت " قشنگ نگاه كن ببين اين دو نفر رو ميشناسي؟ ".
يه لحظه نفسم بند اومد. گفتم " پسر داري اشتباه مي كني، حرف بيخود نزن، زود قضاوت نكن " . گفت " نه اشتباه نمي كنم. چند روزه كه فهميده بابام ورشكست شده ديگه جواب تلفن منو هم نميده.حالا هم كه ديگه ... "
مبهوت آن نيمكت بودم كه ديدم كنارم نيست. و رفت تا چند روزي در تنهايي اش، همنشين سكوت باشد.
از آن روز به بعد ديگر انگيزه اي براي موهاي مرتب و صورت صاف و لباس هاي شيك نداشت.
چند روز بعد رديف آخر كلاس ديدمش...
در حالي كه به نقطه اي خيره شده بود و فكر مي كرد به روزهاي خوش گذشته كه حالا ديگر طعم تلخ نابودي مي داد.
قرار نيست هر آنچه كه اينجا نوشته مي شود مطابق ميل شما باشد ... پس لطفا مقدار زيادي تحمل همراه خود بياوريد